نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 413
شاهان و بزرگان سجستان را پيش خواند و سخن شاه معظَّم ركن الدّين محمود با ايشان تقرير كرد همه گفتند تن و جان ما فداى نام تو بادا ، اگر فرمان دهد جنگ كنيم ، ملك معظم نصير الحق و الدين در حال يك هزار سوار با تمامت شاهان و بزرگان سيستان بمصاف شاه معظم ركن الدين محمود روانه فرمود ، چون به يكديگر رسيدند او با صد سوار از نوكران خود برين يك هزار سوار حمله كرد ، و ايشان را هزيمت داد و منهزم گردانيد [1] ، و شاهان و بزرگان ايشان را بگرفت ، و چون تنى چند بقتل آمده بودند بعد از آن بفرمود تا ديگر كسى را نكشند ، و هر كه را گرفته بودند بگذاشت ، و آن لشگر شكسته و خسته و بيچاره حال پيش ملك معظم نصير الحق و الدين آمدند ، و در حال لشگر از آنجا بازگشت و به شهر رفتند ، و شاه معظم ركن الدين محمود نيز منصور و مظفر روى بنيه نهاد . تا بعد از مدتى ملك معظم نصير الحق و الدين كسان بنيه فرستاد و شاه معظم ركن الدين محمود را باز طلبيد و ملك را به دو تسليم داشت و خود به شهر بنشست ، و قلعهء ارك و ديگر قلعهاء مواضع سجستانرا به دو تفويض داشت . چون بدين سخن يك سال بگذشت ، ملك معظم نصير الحق و الدين از سپردن مملكت بشاه معظم ركن الدين محمود پشيمان شد ، و شبى غوغاء شهر را جمع كرد و بدر ارك آمد و محاربت آغاز نهاد و تمامت مردم شهر با او جمع شدند و ده روز جنگ كردند و قرب دويست مرد كشته و خسته شدند ، بعد از آن شاه معظم ركن الدين محمود كسان [ نزديك ] پدر فرستاد ، و گفت مرا بايراد [2] خود طلب داشتى ، و ملك به من ارزانى فرمودى ، امروز چون پشيمان گشتهء ، راه بازده تا من بولايت خود روم . همچنين كردند ، و شاه معظم ركن الدين محمود قوم و اتباع خود برگرفت و بيرون آمد ، و بولايت نيه شد ، و آنجا بود تا وقت ادراك غلَّه نزديك آمد و از آنجا بولايت سيستان آمد و مردم زره به روى جمع گشتند و به شهر رفتند و ملك معظم نصير الحق و الدين با ده هزار مرد از در شهرستان در طعام بحرب او بيرون
[1] معلوم نيست ، چرا دو فعل بيك معنى آورده ، چه هزيمت داد ، و منهزم گردانيد ، هر دو بيك معنى است و در صفحه 410 - 411 نيز عينا همين جمله را آورده است ؟ ! [2] كذا ؟ ص : اراده .
413
نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 413