نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 354
ما ، چگوئى كه ميگويند تو هيچ محابا نكنى و سخن بريا نگوئى ؟ گفت طاهر نشايد اين شغل را ، [ سلطان ] طاهر را بخواند و گفت ما اعتماد سيستان بر تو كرده بوديم ، اما بو بكر نيهى ميگويد كه تو اين شغل را نشائى ، طاهر جلدى كرد و خردمندى ، چون گفته بود كه او معتمدست ، قول او را خلاف نياورد و گفت راست گويد ، پس شهر و ولايت به قبجى [1] حاجب سپرد و كدخدائى او بو على شاد را داد به اختيار مشايخ ، و فرمود تا قبجى [ 1 ] را خطبه كردند . و اين همه اندر صفر سنهء ثلث و تسعين و ثلثمائه [ بود ] . و سلطان محمود به راه بست بازگشت و برفت . ابتداء جلوس تركان بر سجستانيان و چون بر منبر اسلام بنام تركان خطبه كردند ، ابتداء محنت سيستان آن روز بود ، و سيستانرا هنوز هيچ آسيبى نرسيده بود تا اين وقت ، و اندر جهان از روزگار يعقوب و عمرو هيچ شهرى آبادانتر از سيستان نبود ، و دار الدّوله گفتندى نيمروز را ، تا آن روز كه امير خلف را از سيستان ببردند بخلاف كه مردمان برو كردند ، تا ديدند آنچه ديدند و هنوز مىبينند ، و ايزد تعالى داند كه چند روزگار بر گيرد ، و اين كار هم بر اين جمله بود تا جمادى الآخر [ هء ] هم اين سال ، شبى كه هيچ خبر نبود ، تا غوغاء شهر و عيّاران و بحوح [2] بانك برآوردند و شهر بياشفت ، كه آن سرهنگان و عيّاران كه سلطان محمود ايشان را بر خويشتن برده بود باز آمدند كه ايشان را ببست و غزنين گذاشته بود ، و خود بهندوستان فرو شد چندان كه هيچ خبر او نيامد ، ايشان را ظن افتاد كه مگر محمود برفت و سپرى شد ، طمع فساد ايشان را بر گرفت ، و بو بكر عبد الله كه نبيرهء امير خلف بود از سوى دختر و بو الحسن حاجب ، آن عيّاران را بياوردند ، و مردم جمع كردند و طبل نيافتند دبّهء بزرگ برگرفتند و بزدند و
[1] اصل : قبحى - قبحى ( رك ص 351 ح 6 ) . [2] كذا و ظاهرا « و » زايد است و چنان كه قبلا هم اشارت شد ( خوخ - خوج - جوخ ؟ ) نام محلتى در زرنج يا ناحيتى متصل به شهر بوده و اينجا ميگويد : عياران بخوج بانك برآوردند .
354
نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 354