نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 351
محمود همى كرد ، و خطبهء آل عمرو به او كندند [1] و مفرد خطبه كردند بنام محمود [2] ، و طاهر زينب [3] اندر شارستان نامه نبشت و جمّازه فرستاد سوى سلطان محمود كه حال چنين افتاد و شهر ترا صافى گشت . سلطان حسن عبد الله قارى را كه معروف بود بعبد الله ملول ، برسولى فرستاد تا حال شهر و مردمان و عيّاران تعرّف كند ، و او را بدرستى [4] آگاه كند ، چون حسن عبد الله اينجا آمد ، امير طاهر زينب بتاختن بنزديك سلطان شد و او را بدرستى باز نمود كه صورت حال چيست و طاهر نزيد [5] و اندرين حديث هيچ خلاف نيست ، الَّا دولت از آن مرد بگشت ، و هم بدست خود درخت دولت خويش بر كند ، چون محمود را يقين شد ، او را خلعت داد و قبجى [6] حاجب را با او بفرستاد كه او را غلاغوش گفتندى ، با هزار سوار ، و طاهر زينب [ 3 ] با او بيامد و او را بكوشهء داشن فرود آورد ، و امير خلف هم بطاق نشسته بود متمكّن ، و اين همه اندر سنهء ثلث و تسعين و ثلثمائه بود ، و سوار بدر طعام بطلايه همى شد ز لشگر سلطانى ، و با ليث با جعفر با سهل ز رنجى مقدّمهء ايشان ، آخر امير خلف تاختن آورد و با ليث [ را ] نيز بگرفت و بطاق
[1] ظاهرا « او كندند » بر وزن افكندند ، لهجه ايست از « افكندند » چنان كه امروز هم مردم قندهار و سيستان و هرات « افگار » را « اوگار » گويند - اوفكندند هم محتمل است كه « فاء فكند » در كتابت ساقط شده باشد - ليكن حدس اول به صحت اقربست . [2] مفرد خطبه كردند - اشاره بدانست كه قبل ازين خطبه بنام امير خلف و سلطان محمود توأما جارى بوده و اكنون آن خطبه مفرد بنام محمود شده است . ( رك ص 346 - 347 ) [3] تاريخ يمينى خطى كه نزد نگارنده است ، طاهر بن ربيب نوشته است . [4] در اصل « بد رشتى » [5] نزيد ، بجاى « نزيست » استعمال شده است ، يعنى طاهر نماند و بمرد . [6] اصل : قبحى ، نسخهء خطى عتبى وى را « فتحى » حاجب با فا و تاء مثناه آورده است و ميگويد : « احد المحتشمين من قوّاد ناصر الدين سبكتكين » و ابن اثير چاپ مصر ويرا « قنجى » حاجب نوشته است ( ج 9 ص 60 ) و در اين كتاب جاى ديگر « قبجى » آورده و محتمل است در اصل « قابچى » كه لقب تركى حاجب است باشد زيرا باز هم اين لفظ را دربارهء « بو على بو الحسن باقبجى » آورده و بجاى خود خواهد آمد .
351
نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 351