نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 349
و رسولى فرستاد سوى پدر كه من آنچه كردم زان كردم كه از سايهء وى بترسيدم ، اكنون رفت آنچه رفت ، من بندهء اويم و جان فداء او دارم ، باز آمدم ، مرا جاى پيدا كن تا آنجا شوم ، مرا نفقاتى باشد بدان قناعت كنم . امير خلف دشنام داد رسول را و او را گفت فرزند من نيست و كردنى با او نكنم ! چون رسول پيغام باز آورد امير طاهر قصد شهر كرد ، امير خلف خبر شنيد سپاه بيرون كرد و سپاه سالار امير طاهر [ طاهر ] زينب بود [ كه ] آنگاه سرهنگ خواندندى او را ، سپاه امير طاهر و امير خلف بلب هيرمند هر دو برابر افتادند و حرب كردند ، امير طاهر سپاه پدر را هزيمت داد ، ترسناك پيش امير خلف آمدند ، شكسته و خسته و بعضى كشته ، و امير خلف دانست كه محنت رسيده است كه پيش فرزند همى بايد گريخت ، و برفت با خواصّ خويش بطاق شد ، و امير طاهر به شهر اندر آمد بامداد روز سه شنبه غرّه محرّم سنهء احدى و تسعين ، و مردمان قصبه بفرمان امير خلف درهاء حصار بسته بودند و امير طاهر اندر قصر يعقوبى فرود آمد و بنشست و سپاه او قوى و بانوا و غنى كشته بودند از سپاه پدر ، آنجا فرود آمدند و عيّاران سيستان سوى او شدند ، چون وقت نماز پيشين بود درهاء حصار بگشادند ، و شهر امير طاهر را صافى شد و حصارها بهر جاى ، مگر طاق كه پدر آن حصار گرفته بود . در آمدن امير طاهر اندر شهر و گرفتن ولايت پس ديرگاه بر نيامد تا امير طاهر سپاه و سرهنگان و عيّاران و غوغاء شهر جمع كرد و بپاى حصار طاق شد و حرب فرو گرفتند و منجنيقها از زير و زبر بر كار كردند ، بىهيچ حشمت و محابا ، باز امير طاهر پس از مدتى ز آنجا باز گشت و به شهر آمد و رسولان اندر ميان ايستادند و صلح كردند ، و امير خلف همه خواص خويش را پيش او فرستاد ، تا خدمتها كردند ، و امير طاهر فريفته گشت ، تا بر خاست با گروهى اندك [ كه پيش پدر شود ] و كسانى كه گستاخ بودند گفتند نبايد شد كه امير خلف مكّارست و محنت او را دريافته است ، و فرزند تو ماندهء ، نبايد كه خطاء [ ى ] رود و مادّت اين ملكت و دولت ازين
349
نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 349