نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 327
بوى رسيد دواسبه ز آنجا ببست شد بنزديك مكجول [1] كه والى بست بود و مكجول او را بنواخت و دل گرم كرد ، و گفتا خون پدرت به يارى ايزد تعالى باز آرم و ترا بدار الملك بنشانم ، و بجاى بزرگوار فرود آورد ، و نزل بسيار فرستاد ، و گروهى غلامان پدر او بر پى او آنجا شدند ، و كارش محكم شد ، دگر روز كشتن امير بو جعفر ، بو حفص محمد ابن عمرو را بامارت بنشاندند بقلعهء ارك ، باز مكجول سپاه جمع كرد و هزار سوار گزيده با امير خلف بسيستان فرستاد ، و هيچكسى را بسيستان خبر نبود تا امير خلف بهارون فرود آمد ، چون با حفص خبر شنيد اندر وقت بهزيمت بخراسان شد ، پنجاه روز بود زان روز كه امير بو جعفر كشته شد تا امير خلف اندر شهر آمد و بامارت نشست ، و او را خطبه كردند روز يكشنبه پنج روز گذشته از جمادى الأولى سنهء اثنى و خمسين و ثلثمائه ، و با يوسف با سعيد مدركى را خلعت داد و سپاه سالار كرد و نام وى محمد بن يعقوب بود روز يكشنبه دو شب گذشته از رجب اندرين سال ، و تابوت بو الفتح از نيشابور بياوردند اندر شهر روز پنجشنبه شش روز گذشته از رجب هم بدين تاريخ ، و امير بو الحسن ابن [2] طاهر بن ابى على التميمى از بست بفراه آمد كه آن ناحيت برسم او بود ، و آنجا مردم بسيار با او جمع شد و شهر آمد ، امير خلف پذيرهء او بيرون شد و يك ديگر را در كنار گرفتند و امير خلف گفت تو اندرين مملكت با من شريكى [ و ] او را بقصر يعقوبى فرود آورد . آمدن امير طاهر بو على اندر شهر سيستان و مادر طاهر بو على عايشه بنت محمد بن ابى الحسين بن على بن اللَّيث بود و روز دوشنبه در آمد غرّهء ذى القعده هم اندرين سال ، باز چون شش ماه بگذشت فتنه اندر شهر بر خاست و اندرين شش ماه خطبه چنين كردندى [3] قاضى خليل بن احمد بر منبر : اللهم اصلح الاميرين ابا احمد و ابى الحسين ، باز نگرنوسك
[1] بكحول ، هم خوانده مىشود . [2] كذا . . . و صحيح « بو الحسين طاهر بن ابى على » است . [3] ظاهرا « چنين كردى » .
327
نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 327