نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 103
پاره فرامن دهد تا بينم ، هر دو پاره زى وى انداخت و گفت مردان را فريب نكنند بدين [1] ، به صد هزار درم خريدهام ، و بو الأسد بعراق برد و به صد و بيست هزار درم بداد . آمدن اسود سعيد بسيستان باز يزيد بن معويه اسود بن سعيد را بسيستان فرستاد اندر آخر سنهء اثنى و ستين ، چون روزى چند ببود ، اندر عقب ، عبد الله بن طلحة الطَّلحات را بسيستان فرستاد اندر سنهء ثلث و ستين . آمدن عبد الله طلحه بسيستان و يك سال به سيستان بود ، باز پدر وى [ طلحه ] [2] را بسيستان فرستاد اندر سنهء اربع و ستين ، و [ او ] پسر خويش را عبد الله را خليفت كرد كه مردمان از نيكوئى سيرت وى [3] شكر بسيار كردند و بسيستان ببود [4] تا گاه وفات وى ، پس وصيت كرد پسر خويش را كه مرا هم اينجا دفن كن كه اين مردمان مرا دوست دارند تا ذكر من اينجا بماند ميان دوستان من و مرا سالها ياد همى كنند كه مردم چون او را همى ياد كنند مرده نباشد و آن سخن كه كسى گويد كه هزار سال ترا بقا باد آن نه بر خطا گويند بقاء مرد ذكر نيكوئى [5] اوست و من اميد ميدارم كه ز آن جمله باشم اندرين شهر بزرگوار و اين بزرگان و آزاد مردان . پس چون فرمان يافت پسرش فرمان او را كاربست و او را به تهل [6] مهاجر دفن كرد و اكنون گور او معروفست ، شاعر گويد - و هو عبد الله بن قيس الرّقيّات . شعر رحم الله اعظما دفنوها * بسجستان طلحة الطَّلحات
[1] كذا . . ظ يعنى مردان را بدين گونه فريب نكنند . [2] يعنى باز يزيد ، طلحة الطلحات پدر عبد الله را . [3] يعنى نيكوئى سيرت عبد الله بن طلحه . [4] يعنى خود طلحه . [5] كذا . [6] كذا . ظ : لهجهء از تل .
103
نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 103