بخشيد . آن خانه در دست او بود تا وقتى كه از سقف صدائى شنيد ( صداى شكسته شدن و ترك برداشتن ) به كنيز خود گفت : اين چه صدائى است ؟ كنيز گفت : سقف دارد تسبيح مىگويد . حبى گفت : هرچه تسبيح مىكند سجده هم خواهد كرد ( كنايه از اينكه سقف فرو خواهد ريخت ) بخدا قسم ديگر در اين خانه نخواهم ماند . و در مصلى ( نمازخانه ) چادر زد ، سپس خانه را به يكى از فرزندان عمر بن الخطاب فروخت كه تا به امروز در دست آنهاست . و شنيدم كه عثمان همانجا ( يعنى نمازخانه ) را به او بخشيد . - اعلام النساء - عمر رضا كحالة ج 1 ص 237 حبى زنى بوده اهل مدينه كه زياد ازدواج مىكرده ، زنان مدينه او را حواء مادر انسان ( ام البشر ) ناميده بودند ، زيرا كه او به آنها اشكال مختلفى از جماع ( نزديكى كردن ) را ياد داده بود و براى هر كدام نيز نامى را انتخاب كرده بود مثل القبع ، العزبلة ، النخير . در مثل مىگويند : شهوترانتر از حبى . از او پرسيدند كه چه زخمى است كه خوب نخواهد شد ؟ گفت : احتياج انسان شريف به آدم پست و لئيم كه سودى هم نداشته باشد . از او پرسيدند ، شرف چيست ؟ گفت آنكه منتى و خدمتى به ديگرى بكنى تا نسلهاى آينده باقى بماند ( مجمع الامثال للميداني ، جمهرة الامثال ، بلاغات النساء طيفور ) - جمهرة الامثال - ابو هلال العسكري ج 1 ص 562 1054 - اشبق من حبى ( شهوترانتر از حب ) حبى زنى بوده از اهل مدينه كه بسيار ازدواج مىكرده و در سن پيرى با جوانى از قبيله بنى كلاب ازدواج كرد ، پسر پيرش پيش مروان بن حكم ، والى مدينه رفت و گفت كه اين مادر نادان من در سن پيرى با جوانى ازدواج كرده و مرا و خودش را زبانزد مردم ساخته است . مروان حبى را احضار كرد ، حبى به پسرش گفت : اى پسر پالان خر ، آيا مىبينى آن جوان قد بلند و گردن كلفت را كه مادرت را بين در و ديوار به زمين مىزند و درد و بيمارى كهنهاش ( مشكل جنسى ) را شفا مىدهد بطوريكه مادرت در زير او خواهد مرد . ابن هرمه شاعر مىگويد : بقدرى من عاشق آن زن هستم كه بپاى عشق من عشق ام واجد و عشق حبى نمىرسد حبى زنى كه آن جوان را بلند دست و گردن كلفت مىديد