< فهرس الموضوعات > عمر گاهى چهار زانو مىنشست و گاهى به پشت دراز مىكشيد و پاهايش را روى هم مىگذاشت < / فهرس الموضوعات > عمر گاهى چهار زانو مىنشست و گاهى به پشت دراز مىكشيد و پاهايش را روى هم مىگذاشت - كنز العمال ج 15 ص 524 42034 - زهرى مىگويد : عمر چهار زانو مىنشست و به پشت دراز مىكشيد و پاهايش را روى هم مىگذاشت . < فهرس الموضوعات > * * پدر و مادر و دايه و اجداد و قبيله عمر < / فهرس الموضوعات > * * پدر و مادر و دايه و اجداد و قبيله عمر < فهرس الموضوعات > * * * پدرش خطاب بن نفيل < / فهرس الموضوعات > * * * پدرش خطاب بن نفيل < فهرس الموضوعات > عمر پدرش را چنين توصيف مىكند : خشن و بداخلاق < / فهرس الموضوعات > عمر پدرش را چنين توصيف مىكند : خشن و بداخلاق - تاريخ مدينه ج 2 ص 655 يزيد بن هارون . . . از سليمان بن يسار روايت مىكند : روزى عمر بن خطاب گذارش به ضجنان ( نام كوه يا منطقهاى ) افتاد و گفت : يادم مىآيد در اينجا براى خطاب چوپانى مىكردم ، بخدا قسم تا آنجا كه بياد دارم بسيار تند خو و بداخلاق بود . اكنون كار به جائى رسيده كه امر امت محمد صلى الله عليه ( وآله ) وسلم به من سپرده شده است ، سپس اين شعر را خواند آنچه را مىبينى چيزى نيست جز بشاشت و طراوت ، آن فقط خدا باقى است و مال و اولاد همه تباه شدنى است سپس شترش را براند و برفت . سعيد بن عامر . . . از يحيى بن عبدالرحمان بن حاطب از پدرش روايت مىكند : همراه عمر بن خطاب با قافله از مكه مىآمديم كه به درههاى ضجنان ( نام محل يا كوهى ) رسيديم . همه در آنجا توقف كرده و شخصى گفت اينجا بسيار باصفا و پردرخت است . آنگاه عمر گفت : يادم مىآيد كه روزگارى در اينجا براى خطاب كه بسيار تندخو و بداخلاق بود چوپانى مىكردم و بر شتر او هيزم و برگ درخت جمع مىنمودم ، اكنون كارم به آنجا رسيده كه مردم به دورم حلقه زده و هيچكس بالاتر از من نيست . سپس اين اشعار را خواند : آنچه را مىبينى چيزى نيست جز طراوت و بشاشت آن فقط خداست كه باقى مىماند و مال و اولاد همه تباه شدنى است خزائن هرمز حتى يك روز هم بدرد او نخورد ( نتوانست او را از مرگ نجات دهد )