- بخارى ج 5 ص 100 عبدالله بن يوسف . . . . . . از ابو قتاده روايت مىكند : در جنگ حنين هنگامى كه طرفين با هم روبرو شدند ، ابتدا مسلمانان خوب جنگيدند ، ( بعدا فرار كردند ) من ديدم كه يكى از مشركين روى سينه مسلمانى نشسته ، از پشت سر با شمشير چنان ضربهاى بر شانه او زدم كه زرهش را شكافت ، ولى بلند شد و مرا گرفت ، چنان فشارم داد ، نزديك بود بميرم ، اما ضربه كار خودش را كرد ، و قبل از آنكه بتواند به من آسيبى برساند ، مرد . فرار كردم ، تا به عمر رسيدم ، به او گفتم : چرا مردم فرار كردند ؟ گفت : خدا دستور داده است . بعد از آنكه جنگ تمام شد و همه برگشتند ، پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) وسلم فرمود : هر كس كافرى را كشته غنائم آن كافر مال كسى است كه او را كشته ، من گفتم : كى حاضر است شهادت بدهد كه آن كافر را من كشتم ؟ سه بار رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم حرف خود را تكرار كرد و منهم هر سه بار مطلب خود را تكرار كردم تا آنكه حضرت فرمود : ابا قتاده چه مىگوئى ؟ قضيه را تعريف كردم ، يك نفر گفت : او راست مىگويد او كشته است و غنائمش هم پيش من است ، سپس به حضرت عرض كرد : يا رسول الله او را راضى كن كه غنائمش مال من باشد . ابوبكر ( از پيش خود و بدون اجازه ) گفت : نه به خدا قسم نمىشود ، ديگرى بجنگد ، غنائمش مال تو باشد . حضرت هم غنائم را گرفت و به صاحبش داد ، او هم با آن باغى در بنى سلمة خريد كه اولين مالى بود كه در اسلام بدست آورده بود . عمر پس از فرار ، كى برگشت كه افسار اسب پيامبر صلى الله عليه وآله را بگيرد ؟ ! - كنز العمال ج 10 ص 545 30219 - معصب بن شيبه از پدرش روايت مىكند : همراه رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم به حنين رفتم ، رفتن هم بخاطر اسلام نبود ، بلكه بخاطر آن بود كه هوازن بر قريش پيروز نشوند به حضرت عرض كردم : يا نبى الله عدهاى سوار مىبينم ، فرمود : شيبه آن سواران را جز كافر نمىبيند ، سپس با دستش به سينهام زد و سه بار عرض كرد : خدايا شيبه را هدايت كن ، هنوز دستش را از سينهام بر نداشته بود كه احساس كردم عزيزترين خلق خدا پيش من رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است . بالاخره جنگ در گرفت ، و عدهاى كشته شدند ، حضرت رودرروى دشمن مىجنگيد ، عمر افسار اسب را در دست داشت و عباس ركاب را ، عباس با صداى بلند صدا