إسم الكتاب : الفاروق ( فارسي ) ( عدد الصفحات : 1422)
مانند گاوى كه به طرف بچهاش مىدود ، مسلمان همگى لبيك گويان هجوم آوردند ، انصار فرياد ، يا معشر الانصار داشتند ، همه يكديگر را مىخواندند . حضرت فرمود : امروز روز آتش و جنگ است ، سپس حضرت سنگريزههائى از روى زمين برداشت و آنها را بسوى دشمنان پرتاب كرد و فرمود : بنام خداى محمد بگريزيد . عباس مىگويد : بخدا قسم ديدم كه تيغه شمشيرها كنده شد و يكباره فرار كردند . < فهرس الموضوعات > آقايان سنيها هميشه سعى كردهاند از فراريان ، اسطوره مقاومت و شجاعت بسازند ! ! < / فهرس الموضوعات > آقايان سنيها هميشه سعى كردهاند از فراريان ، اسطوره مقاومت و شجاعت بسازند ! ! عبدالله . . . . . از جابر بن عبدالله روايت مىكند : هنگامى كه در تاريكى صبح از صحراى حنين سرازير شديم ، دشمنان در هر گوشه و كنار بيابان برايمان كمين گذاشته بودند ، چنان به ما حمله كردند كه همه فرار كردند ، رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم در طرف راست موضع گرفته و به مردم مىفرمود : پيش من بيائيد ، من رسول اللهام ، من محمد بن عبداللهام ، هيچكس اعتنائى نمىكرد ، تنها گروهى از مهاجرين و انصار و عده كمى از اهل بيت حضرت در كنارش ماندند . از جمله كسانى كه فرار نكردند ، ابوبكر و عمر و از اهل بيت آن حضرت ، على بن ابى طالب ( عليه السلام ) و عباس بن عبدالمطلب و پسرش فضل بن عباس و ابوسفيان بن حرث و ربيعة بن حرث ( پسر عموهاى پيامبر صلى الله عليه وآله ) و أيمن بن عبيده پسر ام ايمن و اسامة بن زيد بودند . شخصى از هوازن سوار بر شتر قرمز رنگ پرچم سياهى در دست داشت كه در نوك آن نيزهاى بود كه جلو مىرفت و هوازن پشت سرش ، هر كس در جلو او سبز مىشد با آن پرچم مىزد وآنرا بالا مىگرفت تا آنهائى كه از پشتسر مىآمدند او را ببينند . < فهرس الموضوعات > على عليه السلام مجروح و خونين آمد ، اما ديگران سالم آمدند < / فهرس الموضوعات > على عليه السلام مجروح و خونين آمد ، اما ديگران سالم آمدند - مجمع الزوائد ج 6 ص 261 انس مىگويد : در غزوه حنين پس از آنكه جنگ تمام شد ، شخصى آمد كه دهها زخم بر تنش بود . رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) فرمود : كيستى ؟ جواب داد : پدر و مادرم بفدايت ، على هستم . قبل از ( على عليه السلام ) ابوبكر و عمر و عثمان آمده بودند . < فهرس الموضوعات > فرار كردم تا به عمر رسيدم . . . . عمر گفت : فرار بدستور خدا واجب است ! ! < / فهرس الموضوعات > فرار كردم تا به عمر رسيدم . . . . عمر گفت : فرار بدستور خدا واجب است ! !