ناراحت شد و دائما بدنبالش مىگشت تا آنكه يك نفر بر روى كوه ابو قبيس هنگامى كه مردم خواب بودند ، با صداى بلند اشعارى مىخواند كه مضمونش اين بود كه آن شتر را دزديده و كشتهاند . عبد شمس صاحب شتر از شنيدن اين خبر بشدت عصبانى شد و چندين شتر جايزه قرار داد براى كسى كه دزد را معرفى كند . يك نفر از قبيله بنى عدي بن كعب نزد عبد شمس رفت و گفت كه عامر بن عبدالله بن عويج بن كعب ( ظاهرا بزرگ قبيله بنى عدى ) شتر را دزديده است و نشانهاش اين است كه شتر را كشته و پوستش را در اطاق خانهاش دفن كرده است . عبد شمس به همراه فرزندش و عدهاى از مردم به خانه عامر بن عبدالله رفتند و قضيه را همانطور كه شنيده بودند يافتند . عامر را دستگير كرده و به خانه خود برده و به او گفتند دستت را بريده و اموالت را خواهم گرفت . قبيله بنى عدى واسطه شده و قبول كردند كه تمام اموال عامر را گرفته و او را از مكه بيرون كنند . عبد شمس هم قبول كرد و اموال را گرفت و عامر را آزاد كرد . سپس قبيله بنى عدى را از مكه بيرون كردند اما قبيله بنى سهم كه هم پيمان قبيله بنى عدى بودند مانع خروج آنها شدند زيرا كه دختر عدى بن كعب ( رئيس قبيله بنى عدى ) عروس قبيله بنى سهم بود . لذا عامر بن عبدالله اشعارى خواند كه مضمون آن تعريف و تمجيد از قبيله بنى سهم كه آنها را يارى كردند و از ذلت نجات دادند . قبيله عدى قبيله كوچكى از قبايل هم پيمان ، لعقة الدم ، - معجم البلدان ج 5 ص 187 و 188 قبيله بنى عبد مناف و تابعين آنها از قريش كه قبيله بنو حارث بن فهر و اسد بن عبدالعزى و زهرة بن كلاب و تيم بن مرة بودند خمرهاى را پر از عطر آورده و دستهاى خود را در آن فرو برده و با آن كعبه را مسح نموده و نسبت به يكديگر متعهد و با هم متحد و هم قسم شدند و بهمين جهت ، مطيبين يعنى كسانى كه با عطر با هم پيمان بستند ، نام گرفتند و از طرف ديگر قبيله بنو عبدالدار و تابعينشان كه قبيله مخزوم بن يقظه و جمح و سهم و عدي بن كعب بودند خمرهاى آورده پر از خون و دستهاى خود را در آن كرده و به كعبه ماليدند و با يكديگر پيمان بستند لذا به الاحلاف و لعقة الدم