و هكذا هو في كل موجود من العالم به قدر ما تطلبه حقيقة ذلك الموجود . يعنى : چنان كه حق و هويّت او سارى است در آدم - عليه السّلام - همچنين سارى است در هر موجودى از موجودات عالم . و لكن سريان و ظهور او در هر حقيقتى از حقايق عالم به قدر استحقاق و قابليت آن حقيقت است كه هر موجود را است . شعر : < شعر > به استعداد يابد هر كه از ما چيزكى يابد نه اندر به دو فطرت پيش ازين كان التي طينا < / شعر > و لكن ليس لأحد مجموع ما للخليفة ، ) * و لكن مجموع آن چه خليفه را است ، غير او را نباشد . فما فاز الا بالمجموع . مراد آنست كه فايز نشد به مجموع ، مگر خليفه . و لو لا سريان الحق في الموجودات و ظهوره فيها بالصورة ما كان للعالم وجود ، كما أنه لو لا تلك الحقائق المعقولة الكلية ما ظهر حكم في الموجودات العينية . يعنى : اگر سريان هويّت حق در موجودات و ظهور او در ايشان به صورت يعنى به صفات نبودى ، عالم [ را ] نه وجود بودى و نه ظهور ، چنان كه اگر اين حقايق كلَّيه در قديم قديم است و در حادث حادث ، و معروضات او از حقايق عينيه نبودى ، هيچ حكمى از احكام اسماء و صفات حق به ظهور نپيوستى . لا جرم چنان كه عالم را بىسريان حق در موجودات به ذات و صفات وجود نيست ، احكام و صفات حق را نيز بى حقايق عالم - كه اعيان معقوله كلَّيه است - ظهور نيست . بيت : < شعر > گر دوست بى نظير است ما نيز ناگزيريم ما را وجود از وى ، او را ظهور از ما < / شعر > و من هذه الحقيقة كان الافتقار من العالم الى الحق في وجوده : ) * يعنى : از اين ارتباط كه ثابت است در نفس امر ، محقّق است افتقار عالم به حضرت حق در وجود . < شعر > فالكل مفتقر ما الكل مستغن هذا هو الحق قد قلناه لا نكنى < / شعر > يعنى : هر يكى را از عالم به حضرت حق در وجود و رب او به واسطه ارتباط افتقار متصور است ، امّا عالم در وجود و كمالاتش مفتقر است به ربّ ، و امّا ربّ را در ظهور او و ظهور اسماء و صفاتش عالم را در كار است . پس افتقار در همه هست و از همه ، از اين روى استغنا منتفى است . و آن چه گفتيم حق آن است ، و ما از براى ارشاد طالبان ستر حق نمىكنيم .