< شعر > فان ذكرت غنيا لا افتقار به فقد علمت الذي بقولنا نعنى < / شعر > يعنى : پس اگر تو ذكر كنى كه به حكم [ 27 - ر ] « فَإِنَّ الله غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ [68] » ملاحظه افتقار را در جانب رب محال نيست ، گوئيم : هر آينه از آن چه بتقديم رسيد به تحقيق دانستى كه سخن ما در ارتباط است ميان حق و عالم ، و اين به واسطهء اسمائى است كه به ذوات خود طلب عالم مىكنند . پس اين اسماء را در ظهور افتقار هست به عالم ، نه ذات الهيّه را كه آن از حيثيت اويى او از عالم و عالميان مستغنى است . < شعر > فالكل بالكل مربوط فليس له عنه انفصال خذوا ما قلته عنى < / شعر > پس ارتباط در همه متحقق است ، لا جرم نيست عالم را انفصال از حق . بگيريد بطريق قبول و إذعان آن چه به شما رسانيدم از حقايق عرفان ، زيرا كه حديث اهل الله و مقالات مقرّبان درگاه إله بيت : < شعر > مردگان كهنه را جان مىدهد تاج عقل و نور ايمان مىدهد گه سوارت مىكند بر پشت رخش دل مدزد از دلرباى روح بخش سر مدزد از سرفراز تاج ده كو ز پاى دل گشايد صد گره تا كه گويم در همه ره زنده كو سوى آب زندگى پوينده كو ؟ < / شعر > فقد علمت حكمة نشأة أعنى صورته الظاهرة ، ) * پس به تحقيق دانستى حكمت نشأت جسد آدم را ، اعنى صورت ظاهر او را ، و آن حكمت ظهور احكام اسماء و صفات است در اين نشأت . و قد علمت نشأة روح آدم أعنى صورته الباطنة ، ) * و هر آينه دريافتى حكمت نشأت روح آدم را ، أعنى صورت باطنه او را ، و آن حكمت ربوبيّت و خلافت است بر عالم . فهو الحق الخلق . پس آدم حق است به اعتبار ربوبيّت او مر عالم را ، و به اعتبار اتصاف به صفات الهيّه ، و خلق است به اعتبار جسدش . بيت : < شعر > اى تو بفكرت دويى خون حبيب ريخته نيك نگر كه او توئى ، اى تو ز خود گريخته تن مركب تست حق تن را بشناس بل راكب مركب بدن را بشناس از خود به خدا ره نتوانى بردن از خود به خود آ و خويشتن را بشناس < / شعر >