است در نشأت جسمانيّه و روحانيّه و مثاليّه براى احاطهء نشأت او مر مذكورات را . و اگر از نسيان مأخوذ باشد به حكم اتصاف او به وصف * ( كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في شَأْنٍ ) * [30] ممكن نباشد وقوف او در شأن واحد ، بلكه بعد از توجه به بعضى أشياء چون اشتغال به غير او نمايد وصول از اوّل بحصول پيوندد كه معبر است به نسيان . و اين نيز مقتضاى عموم و احاطه نشأت اوست كه اگر محيط نبودى چون ديگر موجودات ، منوال واحد و نسق معيّن داشتى . و بر هر وجهى كون جامع را انسان خواندن از براى مناسبت است در ميان اسم و مسمّى . وجه دوم در تسميهء او به انسان ، آن كه اين كون جامع مر حق را به منزلهء انسان عين است . اعنى نسبت او با حق چون نسبت مردمك چشم است با چشم ، و نظر به دو حاصل است ، و اوست كه معبر است به بصر . و چنان كه مقصود اصلى از چشم انسان عين است ، چه نظر به دو است ، و مشاهدهء عالم ظاهر ، كه صورت حق است ، از اوست . همچنين انسان نيز مقصود اولى از همه عالم اوست ، چه به دو ظاهر مىشود اسرار الهيّه و معارف حقيقيّه كه مقصود حقيقى است از خلق ، و به واسطهء او اتصال مىيابد اوّل به آخر ، و كمال مىپذيرد مراتب عالم باطن و ظاهر . و در اين كلام كه انسان را به منزلهء انسان عين حق داشت ، اشارت است به نتيجهء قرب فرايض كه بدين قرب انسان « سمع » و « بصر » حق شود ، و حصول اين سعادت انسان كامل را بعد از فناى اوست از ذات خويش و بقاى او به حق در مقام فرق بعد الجمع . و رتبت اين عالىتر است از نتيجهء قرب نوافل كه حق سمع و بصر عبد شود ، چون صفات عبد فانى گردد . پس انسانى كه حق را به منزلت انسان عين باشد غير انسان كامل نتواند بود . و هم از اين روى كه انسان كامل به اعتبارى واسطه است در ميان حق و عالم ، به منزلت [ 14 - پ ] انسان عين است كه واسطه [ است ] ميان رائى حقيقى و مرئى . و هر آينه از اين تقريرات سرّ « حسنات الأبرار سيئات المقرّبين » بر تو منكشف گردد ، و لمّيت معاتب شدن آدم به اندك زلَّت روشن شود ، آرى . بيت : < شعر > بود آدم ديدهء نور قديم موى در ديده بود كوه عظيم گر چه مويى بد كنه كو جسته بود ليك آن مو در دو ديده رسته بود < / شعر >