عالم را - اعلى و اسفل را - يعنى روحانى و جسمانى را ، چه طبيعت كليه محيط است عالم روحانى و جسمانى را . لا جرم علو و سفل در اين دو عالم بحسب مرتبه تواند بود . و هذا لا يعرفه عقل بطريق نظر فكرى ، بل هذا الفن من الإدراك لا يكون إلا عن كشف إلهىّ منه يعرف ما أصل صور العالم القابلة لأرواحه . يعنى اين امر مذكور و تحقيق آن وراى طور عقل و طريق نظر فكرى اوست ، بلكه ادراك اين معانى محتاج است به فيضان نور ربّانى تا بصر بصيرت جلاء پذيرد ، و حجب از ديدهء دل مرتفع شدن گيرد ، تا او را بدان نور بيند و جميع حقايق كونيّه و الهيّه به دو منكشف شود ، و الَّا ممكن نيست كه عقل به نظر فكرى و تربيت مقدّمات و اشكال قياسيّه چيزى از اين حقايق تواند دريافت ، چه شأن عقل در قضاياى اثبات امور خارجه است از ماهيّات و لازمه به لزوم غير بيّن ، و در اقوال شارحه اگر محدود مركَّب باشد ، چاره نيست از دانستن اجزاى او پيش از معرفت محدود . و معرفت حقيقت آن أجزاء نيز چنان كه دانستى ، متعذر . و اگر محدود بسيط باشد كه او را جزو نباشد نه در خارج و نه در عقل ، تعريف او جز به لوازم بيّنه صورت نبندد ، چون عقل نظرى متوجه شود به معرفت حقايق بىتطهير محلّ از ريون حاجبه از ادراك در تيه حيرت و بيداء ظلمت فرو ماند ، و قناع جهالت از وجوه حقايق مرتفع نشود . آرى ، بيت : < شعر > حق را به حق شناس كه در قلزم عقول در مىكشد نهنگ تحيّر من و ترا < / شعر > و مهرهء علما و سحرهء عقلا كه غايت فطانت دستگيرى ايشان كرد تا به شدّت ذكاء و قوّت فطنت از وراى حجاب جمال شاهد معقولات را مشاهده نمودند ، و مىپنداشتند كه غايت مقصود دريافتند و به نهايت مقصد رسيدند تا در كشف غطا ، كه هنگام [ 13 - پ ] حدّت بصر است ، چون متنبّه شدند ، به عجز و قصور اعتراف نمودند . چنان كه ابو على در وقت وفات از نفس خود خبر داد كه : < شعر > يموت و ليس له حاصل سوى علمه انّه ما علم < / شعر > و نيز مىفرمايد كه ، شعر : < شعر > اعتصام الورى بمغفرتك عجز الواصفون عن صفتك تب علينا فانّنا بشر ما عرفناك حقّ معرفتك < / شعر > و امام مىفرمايد ، شعر : < شعر > نهاية ادراك العقول عقال و اكثر سعى العالمين ضلال و لم تستنفد من بحثنا طول عمرنا سوى ان جمعنا فيه قيل و قالوا < / شعر >