استعدادات اوست در حضرت علميه ، بعد از آن در عينيه ، لا جرم مستعد قابل مستند [17] بدان تجلَّى است . و تحقّق او چنان كه بتقديم رسيده است كه اعيان ، كه قابلاند تجلَّيات الهيه را ، فايضند از حضرت بارى سبحانه به فيض اقدس . و تجلَّى دوم مقدّس ، و اين فيض عبارت است از تجلَّيات اسمائيه كه موجب ظهور است آن چه اقتضا مىكند استعدادات اين اعيان در خارج . و فيض مقدّس مترتب است بر فيض اقدس . پس بر اين تقدير چون مقرّر گشت كه قابل و آن چه بر وى مترتب است از استعدادات و كمالات و علوم و معارف و غير آن ، فايض است از حق تعالى و حاصل است از او . فالأمر كلَّه منه ، ابتداؤه و انتهاؤه ، و إليه يرجع الأمر كلَّه ، كما ابتدأ منه . مىگويد : پس همه امر يعنى شأن بحسب ايجاد و تصريف و تكميل از اوست . و مراد از « امر » مأمور به وجود است به دو حرف « كاف » و « نون » . چنان كه [ 11 - ر ] مىفرمايد : « إِنَّما أَمْرُه إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَه كُنْ فَيَكُونُ » [18] . چنان كه ظهور وجود هر مأمور از ابتدا از حق بود ، و حق او را اوّل و مبدأ رجوع هر موجود ، كه حاصل است به امر هم به سوى اوست . و اين رجوع متحقّق نمىشود مگر در قيامت كبرى به فناى افعال و صفات و ذات در افعال و صفات و ذات بارى - سبحانه و تعالى - كه موجب رفع اثنينيت و ظهور حكم احديت است ، مگر آنها را كه از هستى رميده و در خلوتخانهء نيستى آرميدهاند ، و پيش از قيامت قيامتها ديده . شعر : < شعر > پس ورا هر لحظه مرگ و رجعتست مصطفى فرمود : دنيا ساعتست < / شعر > لا جرم از غايت شوق و كمال ذوق در عين بىخودى گويند ، بيت : < شعر > هم كردم ازين هستى موهوم گذر هم يافتم از حقيقت خويش خبر هم بودم و هم نبودم اين نادره تر هم هستم و هم نيستم اين طرفه نگر < / شعر > فاقتضى الأمر جلاء مرآة العالم ، فكان آدم عين جلاء تلك المرآة و روح تلك الصورة ، ) * رجوع است در اين كلام بدانچه در صدر بيان او بود . و مىشايد كه « فاقتضى »