< شعر > پرستيدن حق براى بهشت بود پيش ارباب دل سخت زشت گر از دوست چشمت بر إحسان اوست پرستندهء حظ خويشى نه دوست دو عالم ندارد چنان قيمتى كه بندى در إحراز آن همتى < / شعر > مطلب العارفين شرف الدّين داود قيصرى قدّس سرّه مىفرمايد ، شعر : < شعر > عبدنا الهوى ايّام جهل و إنّنا لفي غمرة من سكرنا من شبابه و عشنا زمانا نعبد الحقّ للهوى من الجنّة الأعلى و حسن ثوابه فلما تجلَّى نوره في قلوبنا عبدنا رجاء في اللَّقا و خطابه فمرجع انواع العبوديّة الهوى سوى من يكن عبدا لعزّ جنابه و يعبده من غير شيء من الهوى و لا للنّوى من ناره و عقابه < / شعر > و بدان واسطه كه اين طالبان حق و مشتاقان مشاهدهء جمال مطلق دل از ما سوى پرداختهاند ، و از همه باز آمده ، و به دوست ساخته ، حضرت الهى ايشان را به نفس خويش اضافت كرد ، و در مخاطبهء شيطان فرمود : « إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ ) * [26] » . و به زبان حال اين گرم روان ، بيتى چند مناسب ، از روى مناسبت أبيات قيصرى املا كرده مىآيد ، بيت : < شعر > اگر برد سوى دار القرار ما را دوست دلم قرار نگيرد در او مگر با دوست مرا نه ملك جهان بايد و نه باغ جنان كه نيست از دو جهانم مراد الَّا دوست : چنان به جان من آميخت دوست از سر لطف كه نيست فرق ز جان عزيز من تا دوست بدان مقام رسيد اتصال من با او كه باز مىنشناسم كه اين منم يا دوست نه طور جسم كند طاقت و نه موسى جان اگر به طور جلالت كند تجلَّى دوست ز دوست ديدهء بينا بجوى تا بينى كه هست در همهء كاينات پيدا دوست ميان ما و تو جز صلح نيست اى زاهد ترا نعيم رياض بهشت و ما را دوست حسين ! اگر همه خويشان شوند بيگانه به جان دوست كه ما را بس است تنها دوست < / شعر > قال رضى الله عنه : « و أن يخصّني في جميع ما يرقمه بنانى و ينطق به لسانى و ينطوى عليه جنانى بالإلقاء [27] السّبوحى و النّفث الروحي في الرّوع النفسي بالتأييد الاعتصامى ، »