اثر نيست و منازع او نيز عاجز است از نصرت إله معتقد خويش . پس اصحاب اعتقادات جزئيه را نصرت دهندگان نيست . فنفى الحق النصرة عن آلهة الاعتقادات على انفراد كل معتقد على حدته . پس نفى كرد از الهه اصحاب اعتقادات جزئيه نصرت دادن و مدد كردن را عليحده هر معتقدى را ، چه هر يكى از ايشان قادر نيست بر نصرت هر معتقدى بر طريق انفراد . و المنصور المجموع ، و الناصر المجموع . و حال آن كه منصور مجموع معتقد و إله معتقد اوست ، چه غير اين إله معتقد رب حاكم هست مر عبد را كه نصرت عبد معتقد و معتقد او مىكند ، و ناصر نيز مجموع است كه آن رب حاكم است بر معتقد و غير معتقد ، چه نصرت رب از باطن پيدا نمىشود در ظاهر ، مگر به مظهرش كه آن عين عبد است . فالحق عند العارف هو المعروف الذي لا ينكر . پس حق نزد عارف معروفى است كه انكار كرده نمىشود ، چنان كه در فتوحات مىفرمايد : « الآمرون بالمعروف هم الآمرون بالحق » . يعنى حق نزد عارف آنست كه ظاهر مىشود در تجلياتش ، و شناخته مىشود [ 177 - پ ] در آن تجليات ، و انكار كرده نمىشود چه عارف مىداند كه در وجود غير حق نيست ، پس صور موجودات ظاهرا و باطنا همه صورت اوست ، لا جرم اوست معروفى كه انكار كرده نمىشود نزد عارف ، بلكه عارف مىگويد ، بيت : < شعر > يارى دارم كه جسم و جان صورت اوست چه جسم و چه جان هر دو جهان صورت اوست هر معنى خوب و صورت پاكيزه كاندر نظر تو آيد آن صورت اوست < / شعر > فأهل المعروف في الدنيا هم أهل المعروف في الآخرة . يعنى : چون حق معروفى باشد كه انكار را در ساحت كبرياى او مجال نيست پس اهل معروف عارفان باشند كه حق را در صور تجلياتش شناسند ، و از سر تحقيق - گويند و نهراسند كه : < شعر > نيايد به چشم ما جز دوست كيست خود غير دوست چون همه اوست < / شعر > و حق معروف ايشان باشد در دنيا . آرى ، بيت : < شعر > چو حاصل كند ديده ديدار را شناسد بهر كسوت آن يار را < / شعر > و نيز ايشانند كه متصفند در آخرت به اهل معروف كه در هنگام تحول