پس قرآن ذكرى نيست آن را كه ارادهء ادراك أشياء مىكند به عقل ، چه ايشان اصحاب اعتقادات جزئيهاند ، و هر يكى متقيد به اعتقاد خاص ، لا جرم گمان مىبرد كه آن چه او اعتقاد كرده است حق آنست و بس ، و غير آن را باطل مىشمارد . پس تكفير مىكند و لعنت مىكند بعضى از ايشان مر بعضى را . و ما لهم من ناصرين . فإن إله المعتقد ما له حكم في إله المعتقد الآخر . يعنى : چون هر يكى را از اصحاب عقايد خاصه ربّى است خاص ، كه در صورت معتقدش تربيت مىكند ، لا جرم ممكن نيست رب او را كه عبد رب ديگر را نصرت كند ، زيرا كه به حكم « وَلِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها » [8] وجهه اين يكى وجههء ديگرى نيست ، و لكن هر يكى از اين ارباب نصرت عبد خويش مىكند بحسب [ 177 - ر ] اعتقاد اين معتقد . و مراد از « إله » رب حاكم بر معتقد نيست بلكه مراد الهى است مجعول كه معتقد به تصور و تعمل خويش آن را إله خود ساخته است ، و در حقيقت اين إله قادر نيست بر نصرت معتقد خود ، پس چگونه به نصرت معتقد ديگر كه مضاد و منافى اوست قيام تواند . و فرق در ميان إله مجعول بحسب اعتقاد و ميان اصنام ، كه بت پرستان آن را مىپرستند ، آنست كه اصنام مجعولند در خارج ، و إله مقيد مجعول در ذهن ، بلكه صاحب اعتقاد نصرت إله خويش مىكند و دفع مىكند از او ، و او از نصرت و دفع مكاره عاجز است ، چنان كه شيخ مىفرمايد كه : فصاحب الاعتقاد يذبّ عنه أي عن الأمر الذي اعتقده في إلهه و ينصره ، و ذلك في اعتقاده لا ينصره . يعنى : صاحب اعتقاد دفع مىكند از إله معتقد خويش ، آن چه را منافى و مخالف اوست و نصرت مىدهدش ، و اين إله نصرت نمىدهد صاحب اعتقاد را ، چه او مجعول اوست . و مجعول از جاعل خويش اقوى نتواند بود تا نصرت تواند كرد . فلهذا لا يكون له أثر في اعتقاد المنازع له . و كذا المنازع ما له نصرة من إلهه الذي في اعتقاده ، فما لهم من ناصرين . يعنى : از براى اين كه إله معتقد از نصرت عاجز است او را در اعتقاد منازعش