قلبى كه سعت حق داشته باشد نتواند بود مگر كسى را كه استعداد جميع تجليّات ذاتيه الهيّه و اسمائيه حاصل كرده بود . و چون قلب متصف شود به سعت حق ، غير حق از مخلوقات در او نگنجد از براى فناى غير حق در اوان تجلَّى حق در نظر متجلَّى له . چنان كه اگر به احديت تجلَّى كند كثرت اضمحلال يابد ، و اثنينيت متلاشى شود لا جرم متجلَّى له را شعور به نفس خويش نماند . پس به كدام ديده ملاحظه غير كند و ذات خود را نبيند مگر عين حق . بيت : < شعر > گر نشانى ز دوست دريابم من در آن لحظه بىنشان باشم يار چون در كنار مىآيد من كه باشم كه در ميان باشم < / شعر > و اختفاى اغيار نزد ظهور انوار حق در نظر متجلَّى له چون اختفاى كواكب است عند طلوع الشمس ، با وجود بقاى اعيانش . و چون سعت مقتضى اثنينيت بود چه هيچ چيز موصوف به سعت نفس خويش نمىگردد ، لا جرم شيخ به تعبير معنى اين كلام قيام نمود كه : و معنى هذا أنه إذا نظر إلى الحق عند تجليه له لا يمكن أن ينظر معه إلى غيره . يعنى : معنى آن باشد كه وقتى كه حق او را تجلَّى كند ممكن نباشد كه با وجود حق [ 173 - ر ] به غير حق نظر كند . بيت : < شعر > آن كه اندر جهان نمىگنجد در ميان دل حزين من است من ز خود گشته غايب او حاضر عيش با يار همچنين چه خوش است < / شعر > آرى اين مقام اختفاى اغيار است به نور واحد قهّار ، و اوان ذوبان جليد از حرارت نار ، و هنگام تلاشى قطره در تلاطم امواج بحر زخّار . بيت : < شعر > اى دل ار آشناى اين كويى وصل بيگانگان چه مىجويى بگذر از خود كه در حريم وصال در نگنجى اگر چه يك مويى شسته گردد كليم اقبالت دست از خويشتن اگر شويى جوى جويان بسوى دريا رو از چه سر گشته اندرين جويى چون كه با بحر آشنا گشتى بكش از تن لباس دو تويى غرقهء بحر وحدت ار باشى خود نماند تويى و هم اويى < / شعر > و قلب العارف من السّعة كما قال أبو يزيد البسطامي : « لو أن العرش و ما حواه مائة ألف ألف مرة في زاوية من زوايا قلب العارف ما أحس به » . يعنى : دل عارف در سعت و گنجايى در آن مرتبه است كه شيخ با يزيد