القلب أو مساوية له في السعة . چون غرض شيخ - قدّس الله سرّه - در تقرير عبارت به لسان اشارت اثبات اين معنى بود كه حق چنان كه راحم است از وجهى ، مرحوم است از وجهى ديگر ، اينجا تصريح به مقصود كرد كه رحمت را سعت همه چيز است خواه اسم باشد آن چيز و خواه عين ، لا جرم رحمت را سعت حق باشد ، چه حق عين اين اسماء و اعيان است . پس رحمت او اوسع از قلب باشد ، چه ملاحظه حق بحسب جميع اسماء است و قلب و هر چه اسم شيئيت بر او اطلاق كرده مىشود داخل است در اسماء ، و قلب را گر چه سعت حق و اعيان و مظاهرش هست ، اما سعت نفس خويش نيست . و اگر ملاحظه اين معنى كرده شود كه قلب را احاطه علميه به نفس خويش هست بلكه سعت گنجايى حق دارد و قلب در او مدرج است قلب را در سعت مساوى رحمت توان داشت ، بلكه اگر [ 172 - پ ] حقيقت قلب را - چنان كه هست - بشناسى در مخاطبهء او گويى : < شعر > دلا هماى وصالى بپر ، چرا نپرى ترا كسى نشناسد نه آدمى نه پرى گهى به خاك در آميزى از وفا ، و دمى ز عرش و فرش و حدود دو كون برگذرى تو دلبرى نه دلى ، ليك بهر حيله و مكر به شكل دل شده اى تا هزار دل ببرى < / شعر > هذا مضى . بدان كه آن چه او را گنجايى همه هست ، سه چيز است : علم و رحمت و قلب . قال الله تعالى : * ( رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَعِلْماً ) * . * ( أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً ) * . * ( وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ ) * [3] ، و قال : « ما وسعني أرضى و لا سمائى و لكن وسعني قلب عبدى المؤمن » . پس چون شيخ در سعت رحمت سخن گفت ، و آن را اوسع از قلب يا مساوى او داشت ، گفت : « هذا مضى » . يعنى اين گذشت . و فرمود : ثم لتعلم أن الحق تعالى كما ثبت في الصحيح يتحول في الصور عند التجلَّى ، و أن الحق تعالى إذا وسعه القلب لا يسع معه غيره من المخلوقات فكأنه يملؤه . شيخ - قدّس سرّه - مىخواهد كه بيان اتساع حق كند ، و ايمايى مىنمايد لطيف بر اصلى شريف كه تقلب قلب به دو مستند باشد ، و آن تحول الهى است در تجلياتش . چنان كه ثابت شد در حديث صحيح . و چون تجلى بحسب استعداد متجلَّى له است پس