< شعر > گر صد هزار طعنه و تشنيع بيهده است از عشق برنگردد آن كس كه دل شده است گر قاعده است اينكه ملامت بود به عشق كرّى گوش عشق از آن نيز قاعده است مه نور مىفشاند و سگ بانگ مىزند مه را چه جرم قاعده سگ چنين بده است < / شعر > فزالت حقيّة هذه النسبة الخاصة و بقيت على هياكلهم الحياة الخاصة بهم من الحق . يعنى : زايل شد حقيّت اين نسبت خاصه كه أرواح مجرّده است كه مدبّرات أبدان و حيات فايضهاند بر ايشان ، و باقى ماند حياتى كه مر أبدان راست بحسب روحانيت هر يكى از عناصر اربعه ، چه هر يك از اجزاى عالم خواه جماد باشد و خواه حيوان ، حيات و علم و فهم و ارادت و نطق دارند چنان كه مالكان ممالك ملكوت و سالكان مسالك جبروت را ظاهر و مكشوف است و در اوايل اين فص نيز اشارتى بدان كرده شد . التي تنطق بها [23] الجلود و الأيدى و الأرجل و عذبات الأسواط و الأفخاذ . يعنى : باقى ماند چنان حياتى كه بدان ناطق گردد جلود و أيدى و أرجل ، چنان كه كلام مجيد بر آن ناطق است و عذبات أسواط و أفخاذ ، چنان كه خير رسل از آن خبر مىدهد . و قد ورد [ 153 - پ ] النص الإلهي بهذا كله . و حال آن كه نص الهى بدين همه وارد شده . و تمسّك به نصوص از آن جهت كرد كه ارباب حجاب به قبول اخبار رسول و آيات كتاب مسارعت مىنمايند ، و اگر نى مستند اين حكم مكاشفه است . إلا أنه تعالى وصف نفسه بالغيرة ، و من غيرته « حرّم الفواحش » . يعنى : أيدى و أرجل و جلود را حيات و نطق است ، و ليكن حق - سبحانه و تعالى - غيور است ، نمىخواهد كه اهل حجاب مطلع بر خفيّات اسرار ربّ الأرباب باشند . پس حيات و نطق اين اعضا را از غير اهل الله ستر كرد ، و بر دوستان خود از انبياء و اولياء و ورثهء ايشان از أتقياء و أصفياء ظاهر و پيدا و روشن و هويدا ساخت تا