نفس خويش ، خارج از حق ، و در نفس امر چنين نيست . أ لا تراه في الحس متصلا بالشخص الذي امتد عنه ، يستحيل عليه الانفكاك عن ذلك الاتصال لأنه يستحيل على الشيء الانفكاك عن ذاته ؟ ) * يعنى : نمىبينى سايه را در حس در حال اتصال او به شخصى كه امتدادش از اوست كه مستحيل است بر وى انفكاك از اين اتصال ، چه مستحيل است بر وجهى انفكاك از ذاتش . و در اين كلام استدلال است به عدم انفكاك ظل از شخصى بر اين كه سايه عين شخص است . پس اين هر دو در حقيقت يكى است ، و وهم مغايرت ناشى نيست مگر از ظهور يك چيز به دو صورت : يكى صورت ظليّه و ديگر صورت شخصيّه . فاعرف عينك و من أنت و ما هويتك . يعنى : چون دانستى كه عالم امرى است متوهّم ، و مدرك و مشهود جز حق نيست ، پس ذات خود را بشناس و معلوم كن كه تو كيستى ؟ عين [ 139 - ر ] اويى يا غير او . و بدان كه هويت و حقيقت تو چيست ؟ حق است يا غير او . و ما نسبتك إلى الحق ، و بما أنت حق و بما أنت عالم و سوى و غير و ما شاكل هذه الألفاظ . و بر تقديرى كه غير حق باشى ، بدان كه نسبت ميان تو و حق چيست ، و به كدام وجه حقى ، و به چه اعتبار عالمى و سوى و غير اويى ، و آن چه مشاكل اين ألفاظ باشد . و في هذا يتفاضل العلماء فعالم و أعلم . فالحق بالنسبة إلى ظل خاص صغير و كبير ، و صاف و أصفى . و در اين عالم است تفاضل علما . پس يكى عالم باللَّه است و ديگرى أعلم . پس حق به نسبت با هر يكى از اعيان كه ظلال اويند به نوعى ظاهر مىشود صغير و كبير ، و كثيف و لطيف و صافى و أصفى ، از آن كه مرآت را احكامى است در ظهور مرئى ، چنان كه گذشت كه صورت در مرآت صغيره صغير مىنمايد و در كبيره كبير . و چون مرآت به بساطت قريب باشد ظهور حق در وى در غايت صفا و لطافت بود چون اعيان مجرّدات . و اگر بر عكس اين بود ظهور حق در وى در غايت كثافت باشد چون اعيان آن كه موصوف باشد به أسفل سافلين . و حق در نفس امر منزّه است از لطافت و كثافت و صغر و كبر . امّا اگر