ظلال اوست . و اين ظل باقى ماند در كتم عدم ، بلكه در هنگام تجلى از ظهور ممكنات چاره نباشد . « ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْه دَلِيلًا » و هو اسمه النور الذي قلناه و يشهد له [ 138 - ر ] الحس : فإن الظلال لا يكون لها عين بعدم النور . بعد از آن شمس را - يعنى وجود خارجى را - كه نور الهى است دليل ساختيم بر اين ظل كه اعيان ممكنات است . و اين شمس اسم نور است . يعنى مظهر اوست كه بى اين اسم ادراك واقع نمىشود چنان كه گفتيم . و حس نيز شاهد اينست كه سايه را بى نور ، عينى نتواند بود . « ثُمَّ قَبَضْناه إِلَيْنا قَبْضاً يَسِيراً » بعد از آن ظل را - كه وجود اكوان است - به سوى خويش كشيديم به آسانى و سهولت . و إنما قبضه إليه ظله ، فمنه ظهر و إليه يرجع الأمر كله . و چون به سوى خويش بكشد كه وجود اكوان سايهء اوست پس چون ظهور سايه از اوست رجوع هم به سوى او باشد . فهو هو لا غيره . پس وجود اكوان عين هويت حق باشد نه غير او . بيت : < شعر > سايه از نور كى جدا باشد سايه را بود خود كجا باشد < / شعر > فكل ما ندركه فهو وجود الحق في أعيان الممكنات . يعنى : هر چه ادراك مىكنيم به مدركات عقليّه و قواى حسيّه ، آن عين وجود حق است كه ظاهر است در مراياى اعيان ممكنات . و هر آينه دانسته اى كه اعيان مراياى حق و اسماء حقاند . چنان كه وجود حق مرآت اعيان است . پس به اعتبار اوّل جميع موجودات عين ذات حق است و اعيان بر قرار خود در عدم ، از آن كه حامل صور اعيان نفس رحمانى است ، و آن عين وجود حق است و وجود اضافى فايض نيز عين حق . پس مدرك و موجود نباشد مگر عين حق و اعيان برقرار خود در عدم . و اين مشرب موحّد است . < شعر > پيش از اين ديدى جهان چون بود در كتم عدم هم بر آن حال است حالى همچنان انداخته < / شعر > و به اعتبار دوم موجودات ظاهره اعياناند در مرآت وجود ، و وجود معقول