پس از اعيان عالم دانسته نمىشود مگر آن مقدار كه از ظلال توان دانست از آثار و صور و اشكال و خصوصيات ظاهره از او . و مجهول مىماند از حق بر قدر آن چه مجهول مىماند از ذوات اعيان و حقايق آن كه عين حق است . و تحقيق اين سخن آنست كه ناظر استدلال مىكند از ظل بر صاحب او . پس مىداند كه اينجا شخصى است كه اين ظل اوست ، و لكن از اين ظل كيفيّت و ماهيّت او معلوم نمىشود . پس چون دليل معرفت نفسش و سبب علم به حقيقتش نتواند بود ممكن نباشد كه دليل معرفت ذات حق و واسطهء ادراك حقيقتش گردد . فمن حيث هو ظل له يعلم ، و من حيث ما يجهل ما في ذات ذلك الظل من صورة شخص من امتد عنه يجهل من الحق . فلذلك نقول إن الحق معلوم لنا من وجه مجهول لنا من وجه . يعنى : از اين روى كه عالم ظل حق است عالم معلوم مىشود ، و از حق نيز اين مقدار دانسته مىآيد . و از آن روى كه مجهول است آن چه در ذات اين ظلّ است از ذات الهيّه مجهول مىماند از حق . پس حق معلوم است ما را از روى ظلالش ، و مجهول است ما را از حيثيت ذات و حقيقتش . « أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ . » استشهاد است به اينكه وجود خارجى اضافى ظلّ الهى است مستفاد گشته از تجلَّى اسم رب بر دست مبدى و قادر از براى اظهار مربوب . * ( وَلَوْ شاءَ لَجَعَلَه ساكِناً » أي يكون فيه بالقوة . يعنى : اگر خواستى اين ظل را در ظلمت عدم و غيب مطلق مكتوم داشتى و عالم بالقوة در وجود حق بودى ، و هيچ چيز از او بالفعل بظهور نيامدى ، و لكن از براى ظهور حكم الهيّه در مدّ و بسطش بر اعيان بقاى عالم را بالقوّة نخواست ، و از بقاء بالقوّة به ساكن تعبير كرد از آن كه ظهور از قوت به فعل ، نوعى است از انواع حركت معنويّه . يقول ما كان الحق ليتجلى للممكنات حتى يظهر الظل فيكون كما بقي من الممكنات التي ما ظهر لها عين في الوجود . يعنى : حق - سبحانه و تعالى - بدين قول كه * ( أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ ) * [8] مىگويد كه حق نه چنان است كه تجلى كند از براى اظهار ممكنات كه