< شعر > فلا تفنى و لا تبقى و لا تفنى و لا تبقى < / شعر > چون محقّق شد كه حقيقت حق است في الحقيقة ، و حق ابدا فانى نمىگردد بدانى كه تو از جهت حقيقت هرگز فانى نمىگردى . و چون دانستى كه حق را ظهورات است در مراتب مختلفه اش بحسب تنزلات و معارجش ، و به اين ظهورات حاصل مىشود مظاهر خلقيه ، و هر يك از اين مظاهر دايمى نى ، هر آينه دريابى كه تو از روى خلقيت باقى نمىمانى ، بلكه متبدل مىشود انيات تو در هر آنى بحسب نشأت دنيويه ، و مواطن تنزلاتش و مواطن آخرت نيز . كما قال الله تعالى : * ( بَلْ هُمْ في لَبْسٍ من خَلْقٍ جَدِيدٍ ) * [16] . و چون دانستى كه حق ازلا و ابدا ظاهر است افنا نمىكنى اعيان وجوديه را مطلقا ، چه اينها مظاهر اويند ، و ابقا نيز نمىكند مطلقا از براى فنا و استهلاك اين مظاهر دائما در عين وجود كه حق است ، و در هنگام تجلَّى واحد قهار در روز قيامت . كما قال الله تعالى : « لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّه الْواحِدِ الْقَهَّارِ » [17] . يا معنى آن باشد كه افنا نمىكنى اعيان وجوديه را از حيث تعيناتش ، چه از اين روى فانى است در أزل ، و ابقا نمىكنى از روى حقيقتش ، از آن كه حق باقى است لم يزل . لذلك قيل : < شعر > « الفاني فان لم يزل و الباقي باق في الأزل » < / شعر > . آرى ، بيت : < شعر > پيش از اين ديدى جهان چون بود در كتم عدم هم بر آن حال است حالى همچنان انداخته < / شعر > < شعر > و لا يلقى عليك الوحي في غير و لا تلقى < / شعر > يعنى : چون در وجود في الحقيقة غير حق نباشد پس وحى كه به واسطهء عبوديت تو از جهت حق بر تو القا كرده مىشود في الحقيقة ملقى در حق غير نباشد بلكه ملقى بر نفس او باشد از مقام جمع بر مقام تفصيلش . و تو نيز القا نمىكنى اين وحى را به ربوبيت خود ، مگر در حق نفس خويش ، چه همه عباد مظاهر حقيقت تواند و تو مقام جمع ايشانى ، و ايشان تفصيل تو . < شعر > تفصيل وجود مطلق آمد عالم تفصيل ز مجمل نه زياد است و نه كم تفصيل وجود متصف بين به حدوث موصوف نگر وجود مطلق به قدم < / شعر >