پس حكم به وجود اثنينيت به اعتبار كثرت صحيح باشد ، و حكم به عدم دوگانگى به اعتبار وحدت صحيح بود . و اوّل مناسب عالم است و ثانى مناسب وجود كه حق است . بيت : < شعر > مشهود شهود اهل حق جز حق نيست جز حضرت ذات اوّل مطلق نيست بحرى است محيط جمله آن حضرت ذات چيزى نه كه در محيط مستغرق نيست < / شعر > < شعر > فلم يبق إلا الحق لم يبق كائن فما ثم موصول و ما ثم بائن بذا جاء برهان العيان فما أرى بعينى إلا عينه إذ أعاين < / شعر > يعنى : چون مرتفع شد امثال و أضداد ، و ظاهر شد وحدت وجودش ، باقى نماند غير حق ، و فانى شد در وى عالم . لا جرم در اينجا نه و اصل باشد و نه موصول ، و نه مفارق بود و نه مواصل ، از براى استهلاك همه در عين وحدت حقيقيه ، آرى ، بيت : < شعر > ذاتى كه نماينده به چندين صور است پيوسته ز خود بسوى خود در سفر است من در عجبم كه هادى و گمره كيست چون اوست كه راه و رهرو و راهبر است < / شعر > برهان عيانى و مشاهده كشفى شاهد صدق است بر آن چه ذكر كرده شد . لا جرم به دو چشم بصر و بصيرت در هنگام معاينه [ 118 - پ ] و مشاهده موجودات در عقل و در خارج جز عين حق و ذات او را نمىبينم . آرى عارفان بعد از عروج بدين معراج متفقند بر اينكه در وجود غير از حضرت حق مشهود نيست ، و لكن بعضى را اين حال عرفان علمى است و بعضى را عرفان كشفى و ذوقى . شيخ عطار گويد : < شعر > مرد را در ديده اينجا غير نيست ز ان كه اينجا كعبه نى و دير نيست در مذهب اهل كشف و ارباب شهود عالم همه نيست جز تفاصيل وجود چندين صور ار چه ظاهر ار وى نمود چون در نگرى نيست بجز يك موجود < / شعر > « ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّه » أن يكونه لعلمه بالتمييز . تتميم آيه است ، و چون تكلَّم در مقام جمع بتقديم رسيد شروع كرد كه در مقام فرق بعد الجمع تكلَّم كند . چه محقّق آنست كه اعطاى حقوق جميع مقامات كند تا عقيده هيولى همه اعتقادات گردد و در مقامى از مقامات وقوف نكند و مقيّد نشود . لا جرم مىگويد : اين راضى و مرضى بودن كه عبارت از مقام رضا است حاصل نمىشود مگر كسى را كه