و مجلاى صفات و محل ولايت و تصرفات منى ، چنان كه تو در وجود نمىآيى مگر به من ، از آن كه تو از روى تويى تو عدم محضى . فمن عرفك عرفني و أنا لا أعرف فأنت لا تعرف . پس هر كه ترا به حق معرفت بشناسد مرا نيز تواند شناخت ، از آن كه حقيقت تو منم ، و ممكن [ 116 - پ ] نيست هيچ احدى را كه عين حقيقت و كنه ذات مرا بشناسد ، از براى آن كه تو در حقيقت شناخته نمىشوى . و لهذا شيخ - قدّس الله سرّه - مىگويد : < شعر > و لست أدرك عن شيء حقيقته و كيف أعرفه و أنتم فيه حق است حقيقت همه أشياء را ز آن نيست به هيچ چيز دانش ما را داناى حقايق همه أشياء كيست آن كس كه شناخت حضرت اعلى را < / شعر > فإذا دخلت جنته دخلت نفسك فتعرف نفسك معرفة أخرى غير المعرفة التي عرفتها حين عرفت ربك بمعرفتك إياها . فتكون صاحب معرفتين : معرفة به من حيث أنت ، و معرفة به بك من حيث هو لا من حيث أنت . چون در نفس و ذات خود كه جنت من است درآيى ، و اسرار و آياتش و آن چه در وى است از انوار حق و ذاتش مشاهده نمايى ، نفس خود را بشناسى غير شناختى كه در هنگام شناختن رب نفس خود را شناخته بودى و از معرفتش راه به معرفت حق برده . يعنى چون نفس خود را بشناسى و از معرفت او به معرفت رب خود راه برى ، چنان كه دانى كه تو عاجز فقيرى و منبع نقايص و معدن شرورى ، پس دانى كه رب تو قادر غنى است و منشأ كمالات و خيرات است . يا چنان كه دانى كه تو موصوفى به كمالات عاريتى كه فايض است بر تو از ذاتى كه اين كمالات بطريق اصالت او راست . لا جرم دانى كه رب تو صاحب كمالات ذاتيه است ، بدين شناختن صاحب معرفت واحدة باشى . اما هر گاه كه رب خود را بشناسى و ظهورات او را در مظاهر بدانى و رجوع و توجه به سوى نفس خود كنى و از معرفت رب به معرفت او راه برى ، بار ديگر نفس خود را بشناسى به معرفتى كه أتم و اكمل باشد از معرفت اولى . و بدانى كه نفس تو مظهرى است از مظاهر رب . و رسول - عليه السّلام - بدين معرفت اشعار كرد حين يسئل بم عرفت ربك ؟ فقال عرفت الأشياء باللَّه . و چون بدين مقام برسى ، صاحب معرفتين باشى : يكى آن كه رب و نفس را به