خود شناخته باشى . و ديگر آن كه رب و نفس خود را به حق شناخته باشى ، و معلوم كرده كه تو مظهر اويى و ظهور او راست و مغايرت مرتفع و اثنينيت متلاشى [ 117 - ر ] و آثار هستى موهوم مظهر در هستى ظاهر مضمحل گردد . بيت : < شعر > دلا گر قيد هستيها نجوئى يقين گردد ترا كو تو ، تو اويى بدين دريا گليمت شسته گردد اگر يك بار دست از خود بشويى < / شعر > < شعر > فأنت عبد و أنت ربّ لمن له فيه أنت عبد < / شعر > پس تو بنده اى مر اسمى را كه حاكم است بر تو و ظاهر در تو . و تربيت مىكند ترا از باطن تو . و تو ربّى مر اين اسم را كه بعينه بنده اويى و محكوم حكم او ، و تربيت اين اسم مىكنى به قبول احكام و اظهار كمالاتش در تو . و اين بدان معنى است كه حق تعالى را ظاهر است و باطن ، و ربوبيت اين هر دو راست . پس چنان كه باطن تربيت مىكند ظاهر را به افاضهء انوار غيب و اظهار احكام اسماء الهيهء غيبيه بر وى ، همچنين ظاهر نيز تربيت مىكند باطن را به استفاضه و قبول اين انوار و اظهار اين احكام در اسمائى كه در تحت اوست ، و آن موجودات عينيه است . پس هر يكى را از اين دو اسم جامع ربوبيت است و عبوديت . و همچنين جميع اسماء كه در تحت اين دو اسماند متصفند به ربوبيت و متّسم به عبوديت . لا جرم رب على الإطلاق نيست مگر حضرت الهيه از روى وجوب و غناى او از عالمين . < شعر > و أنت رب و أنت عبد لمن له في الخطاب عهد < / شعر > يعنى تو ربّى به اعتبار هويتى كه در تو ظاهر است ، و عبدى به اعتبار تعيّن و تقيّدت آن ربّى را كه با تو عهد دارد در خطاب ، و هو قوله تعالى : * ( أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى » [10] . و ببايد دانست كه عهد سابق در ميان بنده و ربّ كلَّى است و جزئى . امّا كلَّى عهدى است در ميان اسم جامع الهى و ميان عباد ، به اينكه عبادت او كنند به امر تكليفى و امر ارادى بحسب هر اسمى كه حاكم است بر ايشان . و جزئى عهدى است كه در ميان هر يك از اسماء و هر عبدى از عبيد واقع