جنات ثلاثى است و در اين آيهء كريمه « فَادْخُلِي في عِبادِي . وَادْخُلِي جَنَّتِي » [9] نفس يقظى را به واسطه تخصيص اضافى تنبيه است بر خصوصيت اين جنت . [ 116 - ر ] و اوّل جنات حق اعيان ثابته است كه حق بدان اعيان مستتر گشته ، مشاهده ذات خود به ذات خود از وراى اين استار مىكند . و دوم استتار حق است در أرواح چنان كه نه ملك مقرب بر آن اطلاع يابد و نه نبى مرسل . و سيوم استتار او در عالم شهادت به اكوان نامتناهى ، و عوالم خويش از وراى استار به حيثيتى كند كه مطلع نگردد بر وى اغيار . و اين بحسب استتار ذات اوست در ذوات ، و استخباء افعال و صفات او در افعال و صفات . پس چون عارف را فرمان آيد كه درآى در جنت من ، او غير اين معنى فهم نكند كه درآى در ذات خود و عين و حقيقت خود ، تا آن جا كه مرا دريابى و از مشاهده من بر خورى ، چه مطلوب او جز حق نيست بخلاف غير عارف كه جنت او آنست كه در وى حظوظ نفس او باشد از مشارب و مآكل و مناكح . و عارف عاشق اين همه به زاهدان گذاشته و همت بر مخاطبه دوست بر اين أبيات گماشته كه ، بيت : < شعر > از تو ملكا بهشت كى مىطلبم يا حور و قصور و شير و مىمىطلبم زان سوى بهشت عاشقان را راهى است من بر سر ره نشسته پس مىطلبم < / شعر > و شيخ - قدّس الله سرّه - كه لسانى است از السنهء حق ، بطريق ترجمانى مىگويد : و ليست جنتى سواك فأنت تسترني [ بذاتك ] . يعنى : جنت من غير تو نيست . پس توئى كه ستر مىكنى مرا به ذات خود و وقاية من مىشوى در ذات و صفات و افعال من به ذات و صفات و افعال خود . لا جرم از پرده هستى خود بيرون آى و در جنت من كه توئى ، درآى ، تا از مشاهده ديدار بر خور دار شوى . بيت : < شعر > اى پرده حق گشته به دلدار نگر اين پرده به يك سو فكن و يار نگر چون جنت حق باطن أحرار آمد در جنت حق درآى و ديدار نگر < / شعر > فلا أعرف إلا بك كما أنك لا تكون إلا بى . يعنى : من ظاهر نمىشوم در اكوان مگر به واسطه تو ، از براى آن كه تو مرآت ذات