يوم القيامة » ، تا آخر مطابق اوّل باشد و مجازات در يوم جزاء بحصول پيوندد . و چون به واسطهء تجلَّيات ذات الهيّه در صور كونيه متحقّق بود به مرتبهء تشبيه ، و رتبهء تشبيه بعد از مرتبهء تنزيه و تقديس [ است ] ، لا جرم اين حكمت را در عقب حكم و اسرار تنزيه و تقديس آورد و كلمهء او را از آن روى مظهر و منبع حيرت و هيمان ساخت كه او - عليه السّلام - مجلاى خلت و مطلع آفتاب عشق و محبت است و از شدّت محبت طالب حق در مظاهر كواكب گشته به واسطهء ظهور نوريّت در وى ، و از سر ذوق گفته : « لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لأَكُونَنَّ من الْقَوْمِ الضَّالِّينَ » [26] . أيّ الحائرين في جمال الحقّ . و از صدمات هيمان فانى از نفس خويش شده و از سطوات تجلَّى در عين نيستى بقا به هستى حق در مقام جمع و فرق يافته و ادراك حق در سماوات أرواح و ارض أجسام و أشباح كرده ، لا جرم گفته : « إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ حَنِيفاً » [27] . يعنى روى آوردم به حضرت آفريدگارى كه به تجلَّى وجودى و سريان ذاتى سماوات و ارض را اظهار كرد در حالت راستى و تسليم هستى خويش به حق ، و فانى گشته از افعال و صفات و ذات خود در افعال و صفات و ذات جناب مطلق ، « وَما أَنَا من الْمُشْرِكِينَ » [28] و من از آن مشركان نيستم كه اثبات غير كنم ، زيرا كه ذات الهيّه را بر سبيل كشف و عيان در صور جميع اكوان در يافتهام ، لا جرم مىگويد : < شعر > آن چه در پيش خلق اغيارست در بر عاشقان همه يارست < / شعر > إنما سمى الخليل خليلا لتخلله و حصره جميع ما اتصفت به الذات الإلهية . قال الشاعر : < شعر > و تخللت مسلك الروح منى و به سمى الخليل خليلا < / شعر > يعنى : خليل را از براى تخلل و سريانش در هر جزوى از اجزاى چيزى خليل گويند ، و از براى حصر او جميع آن چه را [ كه ] ذات الهيه بدان متصف [ است ] چنان كه خمر را از براى تخمير و پوشيدن عقل ، خمر گويند و عقل را از جهت تقييد و ضبط أشياء عقل خوانند . و لهذا شاعر در مخاطبهء عشق خليل خويش مىفرمايد : ترا تخلل و سريان در اجزاى وجود چون سلوك روح است در مسالك [ 88 - پ ] بدن ، و خليل را از براى همين تخلل خليل خوانند ، چه خليل را در مظاهر الهيه و