وجه اين معنى را مىشناسد هر كه حق را و مظاهرش را مىشناسد ، و از اين وجه بىخبر است آن كه از حق و مظاهرش خبر دار نيست . لا جرم بعضى بينايان اين راه كه از مشاهدهء آن وجه آگاهاند از عالم آيينه سازند ، و در هر ذره به مطالعهء آن وجه پردازند ، و گويند : < شعر > اگر گه گه ز بى خويشى نظر در عالم اندازم از او آيينه مىسازم در و ديدار مىجويم < / شعر > و في المحمديّين : « وَقَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاه » ، ) * يعنى : در حق محمديين چنين وارد شده كه حكم كرد پروردگار تو اى محمد كه قوم تو عبادت نكند مگر الله را كه ربّ تست و جامع جميع ارباب است ، و باز داشت از عبادت ارباب متفرقه . فالعالم يعلم من عبد ، و في أي صورة ظهر حتى عبد ، و أن التفريق و الكثرة كالأعضاء في الصورة المحسوسة و كالقوى المعنوية في الصورة الروحانية ، ) * پس عالم به « الله » و مظاهرش مىداند كه معبود على الحقيقة حق است در هر صورتى كه باشد خواه حسيّه ، چون اصنام ، و خواه خياليّه ، چون جن ، و خواه عقليّه ، چون ملايكه . و مىداند كه تفريق و كثرت مظاهرند اسماء و صفات را چون اعضا در صورت انسانيّه كه چشم مظهر ديدن و گوش مظهر شنيدن و بينى مظهر شميدن است ، يا چون قواى روحانيّه چون عقل و وهم و ذاكره و حافظه و مفكَّره و متخيّله كه اين همه مظاهر صفات روحاند . فما عبد غير الله في كل معبود . پس غير حق را عبادت نكرد در هر معبود ، از آن كه غير منفى است در وجود . لا جرم مىگويد : < شعر > كعبه و دير تويى دير كجا ، غير كجا نيست غير از تو كسى غير كه را مىشمرى < / شعر > و اين فقير نيز از نشوهء باده پرستى و از غايت مستى مىگويد بيت : < شعر > اى گشته مست عشقت روز الست جانم مستى جان بماند روزى كه من نمانم هر ذرهاى ز خاكم سر مست عشق باشد چون ذره ها بر آيد از خاك استخوانم گفتى به غير منگر گر طالب حبيبى و الله كه در دو عالم غير از تو مىندانم < / شعر > فالأدنى من تخيل فيه الألوهية ، فلو لا هذا التخيّل ما عبد الحجر و لا غيره . [ 68 - ر ] پس فروترين عبّاد اصنام از روى مرتبه كسى است كه تخيّل مىكند در معبودش الوهيّت را ، و يقين نمىداند كه آن نيز مظهرى است از مظاهر حق ، و اگر