< شعر > يك چند به علم و عقل در كار شدم گفتم كه مگر واقف اسرار شدم هم عقل عقليه بود و هم علم حجاب چون دانستم ز هر دو بيزار شدم < / شعر > « فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ » فزال عنهم ما كان في أيديهم مما كانوا يتخيلون أنه ملك لهم : و هو في المحمديّين ، ) * يعنى حاصل نشد اين طايفه را از آن تجارت معتاد غير از ضايع گشتن سرمايهء عمر و استعداد ، چه رأس المال را فانى ساختند در آن چه ممكن الحصول نيست ، و به ترتيب مقدّمات طلب نتيجه مشاهدات كردند كه بدان امكان وصول نيست . پس ضايع شد آن چه در دست ايشان بود از استعدادات و آلات كه بدان ممكن بود عبادت حق و اكتساب كمالات و اتباع انبيا - عليهم السّلام - و تحصيل كشف از حقيقت مرام . و ايشان را تخيّل آن بود كه آن چه دارند از مال و عمر و آلات بدنيّه و قوى و كمالات فطريّه ملك ايشان است ، و ادراك اين معنى نكردند كه نزد ايشان مستعار است ، و در حقيقت ملك پروردگار است . و گمان مىبرند كه به عقول ضعيفه و نظر [ 65 - پ ] فطرى ادراك حقايق على ما هي عليه في نفس الأمر كردهاند ، و خود را مالك آن پنداشته . و حال چنان نيست كه ايشان انگاشتهاند پس زايل گشت از ايشان آن چه آن در دست داشتند ، و از آن چه آن را ملك خود مىپنداشتند و آن ملك در حقيقت حضرت الهى راست ، يا علم حقيقت و انكشاف آن بر آن نهج كه هست حق - سبحانه و تعالى - راست چنان كه در حق محمديّين بيان اين بتقديم رسيد كه : « وَأَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيه » ، ) * يعنى : انفاق كنيد از آن چه حق تعالى شما را در آن خليفه ساخته است كه ملك از آن اوست ، و شما خلفاى اوييد . پس انفاق و تصرف در ملك مستخلف جز به طريق خلافت مجوييد . و في نوح « أَلَّا تَتَّخِذُوا من دُونِي وَكِيلًا » فأثبت الملك لهم و الوكالة لله تعالى فيه . يعنى : در حق نوح و قومش چنين وارد شد كه : غير من وكيل مگيريد . پس اثبات ملك مرقوم نوح را كرد ، و از ايشان خواست تا حق را در امور خويش و ملك خود وكيل سازند ، امّا انتهاج اين منهج با ايشان بر طبق زعم و حسب حسبان ايشان بود ، و بينايى در بيان حال ايشان بدين مقال ناطق كه : پندارند كه دارند ، باش تا پرده