< شعر > كمترين آشيانه ات سدره است چون به پرواز بال بگشايى قدسيان بر تو جمله رشك برند گر تو يك دم جمال بنمايى وصف ذاتت نمىتوانم كرد كه تو اندر صفت نمىآيى قطره اى چون به بحر غرقه شوى گاه موجى و گاه دريايى خود ز دريا شنو كه مىگويد ما توئيم اى حبيب و تو مايى هم تو خود در جمال ما بنگر كه تو آيينهء مصفايى بلكه هم ناظرى و هم منظور اندر ان مرتبت كه يكتايى از تو زيبد حسين اگر گويى چون به چشم حبيب بينايى كه جهان صورت است و معنى يار ليس في دار غيره ديار < / شعر > فاختلط الأمر و انبهم : ) * پس كار مرئى در آميخت و مبهم و مشتبه شد كه آن چه مىنمايد حق است يا عبد ، از آن كه بنده مىبيند در ذات او عين خود را ، و حق تعالى مىبيند در عين بنده اسماء خود را ، و عين بنده از اين وجه كه از جمله اسماء حق است و اسماء او عين اوست . پس پوشيده گشت حال مرئى در مرآتين كه حق است يا عبد . بيت : < شعر > چنان به جان من آميخت دوست از سر لطف كه نيست فرق ز جان عزيز ما تا دوست بدان مقام رسيد اتصال من با او كه باز مىنشناسيم كه اين منم يا دوست < / شعر > فمنا من جهل في علمه فقال : « و العجز عن درك الإدراك إدراك ، و منا من علم فلم يقل مثل هذا و هو أعلى القول ، ) * و طايفه اى از ما تمييز كرد [ ميان حق و عبد ] ، و نگفت مثل آن كه طايفهء اوّل گفت . و اين سكوت و عدم قول بحسب مرتبه اعلاست از مرتبهء گفتن ، زيرا كه اظهار عجز در سكوت بيشتر است . يا معنى آنست كه صاحب تمييز چون دانست كه حق من حيث الذات مرآت ذات عبد است ، و عبد مرآت حق ، به اعتبار اسماء او از حيرت اضطراب [ 40 - ر ] نكرد و قايل به عجز نشد . و اين اعلاست از قول به عجز ، از آن كه دانستن حقيقت امر است بر آن كه هست . پس علم اين طايفه را همچو طايفهء اوّل اعطاى عجز نكرد ، بل أعطاه العلم السكوت كما أعطاه العجز .