نامى ، لا جرم از سر ذوق و مستى مىگويد ، شعر : < شعر > لئن جعلت لغير خاطرى وطنا لكنت أسرك ممن يعبد الوثنا و لست اقبل جنات مكان لقى و كيف آخذ بخسا ليوسفى ثمنا منى جعلت من احداق النهى قدحا سقيت ذوق مدام تسلب الفطنا فنيت فيك لإدراك البقاء و قد وصلت منزلة فيها لانت انا اى هم تو نه من ، من نه تو ، هم من تو ، تو من هم جان و تنى و هم نه جانى و نه تن مشرك باشد كسى كه او غير تو ديد كافر باشد كسى كه گفت از تو سخن < / شعر > فهو مرآتك في رؤيتك نفسك ، و أنت مرآته في رؤيته أسماءه و ظهور أحكامها . پس حضرت - جلَّت عظمته - آينهء تو باشد تا در او مطالعهء ذات خويش كنى ، و تو آيينهء حق باشى تا در تو مشاهدهء اسماء و ظهور احكامش كند از آن كه به وجود ظاهر مىگردد اعيان ثابته و كمالاتش ، و به اعيان ظهور مىيابد اسماء وجود و احكام صفاتش ، چه محل سلطنت اسماء الهىاند . و اشارت حضرت نبوى - صلَّى الله عليه و سلَّم - هم به اين معنى است أعنى به رؤيت بنده ذات خود را در مرآت حق و مشاهدهء حق اسماء و صفات خود را در مرآت بنده ، آن جا [ كه ] گفت : « المؤمن مرآة المؤمن » . و مؤمن نامى است از نامهاى حق - سبحانه و تعالى - بيت : < شعر > ديدار خدا آب حيات است مرا ناديدنش از مرگ نجات است مرا من آينهء صفات و اسماء حقم حق آينهء ظهور ذات است مرا < / شعر > آرى جميل را كه محب جمال باشد جز با آينه كار نيست ، و از پرتو انوار ديدارش غير آيينه برخوردارى نى . بيت : < شعر > ما فتنه بر توايم و تو فتنه بر آينه ما را نگاه بر تو ، ترا اندر آينه تا آينه جمال تو ديد و تو حسن خويش تو عاشق خودى ز تو عاشق تر آينه < / شعر > و ليست سوى عينه . يعنى : مرآتى كه عين تست ، غير عين او نيست مطلقا ، [ 39 - پ ] چنان كه محجوب گمان مىبرد ، و از اهل صفا كه جان به هواى ديدار جانان از زنگار تعلَّقات و تعيّنات مصفى ساختهاند ، و هم به چشم دوست نظر به مقام احديت انداخته ، اين خطاب نمىشنود كه در مخاطبهء او مىگويند ، بيت : < شعر > اى دل مبتلاى هر جايى اندرين خاكدان چه مىپايى < / شعر >