- سبحانه و تعالى - در كلام مجيد « واحد قهّار » گفت آن جا كه فرمود : « لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّه الْواحِدِ الْقَهَّارِ » [26] . و مىشايد كه آن چه از كلام شيخ - قدّس سرّه - مفهوم مىشود كه تجلَّى ذاتى مستلزم فنا نيست ، محمول باشد بر حال بقا بعد از فنا ، و بر اين تقدير تجلَّى ديگر باره موجب فنا نيست ، بيت : < شعر > چون عشق ترا كند ز هستى اخراج باقى به بقاى حق شوى در معراج آن گاه فنا راه نيابد در تو شه بر ده ويران ننهد هيچ خراج < / شعر > و مراد از اين استعداد ، استعداد جزوى است كه عين متجلَّى له راست بعد از تخلص از مقتضيات نفس و طهارت از كدوراتش ، و الَّا امر مشتبه گردد از آن كه نفس در بعضى احوال متجلَّى مىگردد ، و صاحبش ذوق ربوبيت مىچشد ، و پيش از خلاصى از رقّ عبوديت سر به كبريا مىكشد و لمهء شيطانى از لمهء رحمانى در نمىيابد . و چون تمييز دشوار است و قايد توفيق در كار ، گاه مىباشد كه مدعى اظهار ربوبيت مىكند و دم از مقام طايفه اى مىزند كه از قيود موهوم هستى رستهاند ، و به كلَّيّت وجود در دوست پيوسته ، آن مدعى در طريق كبريا و نخوت پويان و عشق حقيقى در مخاطبهء او گويان . بيت : < شعر > اى مرده اى كه در تو ز جان هيچ بوى نيست رو رو كه عشق زنده دلان مرده شوى نيست هرگز خزان بهار شود ؟ هين مجو محال حاشا بهار همچو خزان زشت خوى نيست گيرم كه سوزد آتش عشاق نيستيت شرمت كجا شدست ترا هيچ روى نيست عاشق چو اژدهاست تو يك كرم نيستى عاشق چو گنجهاست ترا يك تسوى نيست < / شعر > و ما رأى الحق و لا يكن أن يراه مع علمه أنه ما رأى صورته إلا فيه : كالمرآة في الشاهد إذا رأيت الصورة فيها [ 37 - پ ] لا تراها مع علمك أنك ما رأيت الصّور أو صورتك إلا فيها . يعنى : آن كس كه تجلَّى ذاتى او را حاصل است با آن كه داند كه صورت خود را در آينهء حق بيند ، حق را نبيند ، و ممكن نباشد كه بيند . چنان كه ناظر در آينه صورت خود را بيند ، و با آن كه داند كه صورت خود را در آينه بيند آينه را نبيند ، آرى ، بيت : < شعر > چنان بيند دو چشمت كه ذره را بينى ميان روز و نبينى تو شمس كبرى را ز چشم بند ويست اينكه روز مىبينى ميان بحر و نبينى تو موج دريا را < / شعر >