است . و نقض اين عهود جزئيه در وجود ممكن نيست . و عهد كلَّى ارادى نيز منتقض نمىشود ، اگر چه كلَّى تكليفى به واسطه احتجاب از فطرت اصليه به غواشى طبيعيه كه موجب كفر و عصيان است نقض كرده مىشود . اما در اينجا نيز عبد عابد است مراسم مضل را ، لذلك قال الله تعالى : * ( وَقَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاه » [11] . پس همه عباد اللَّهاند و عبادت مىكنند اسمائى را كه حاكم است بر ايشان . پس همه عبادت او مىكنند از روى اسمائى [ 117 - پ ] كه حاكم است بر ايشان . < شعر > فكل عقد عليه شخص يحله من سواه عقد < / شعر > « عقد » اينجا به معنى عهد باشد كقوله تعالى : * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ » [12] أي بالعهود السابقة . پس معنى آن باشد كه هر عقدى كه بر وى شخصى است از اشخاص ، و آن عهدى است در ميان او و ربى خاص ، حل آن عهد و عقد مىكند آن كه او را با ربّ خاص ديگر كه حكم او مخالف حكم رب اوّل باشد چون رب عبد رحيم مثلا كه او مخالف است عبد قهار و منتقم را ، و حل عقد او مىكند . يا « عقد » به معنى عقيده باشد يعنى هر شخصى كه بر عقيده [ اى ] باشد مخالفت او مىكند آن كه عقيده اش بر خلاف اوست . فرضى الله عن عبيده ، فهم مرضيون ، و رضوا عنه فهو مرضى . پس راضى شد حق - عزّ و جلّ - از عباد خود . لا جرم ايشان مرضى باشند از آن كه اظهار مقتضيات اسماء و احكام او مىكنند ، و راضى شدند عباد از حق . پس حضرت حق مرضى باشد از آن كه حق - سبحانه و تعالى - اعطا مىكند آن چه از او طلب مىكنند از ايجاد در عين و اظهار كمالاتى كه در كتم عدم مخفى بود بر دست اسماء حسنى . < شعر > برده كامل بر همه عالم سبق حق از او راضى و او راضى ز حق يافته از فيض حق گنج وجود از وجودش گشته ظاهر فضل وجود < / شعر > فتقابلت الحضرتان تقابل الأمثال و الأمثال أضداد لأن المثلين لا يجتمعان إذ لا يتميزان ) * .