بيت : < شعر > پيدا و نهانم و نه پيدا نه نهان در عالم لا مكان و محبوس مكان هم هستم و هم نه ، بشنو اين قول غريب هم باشم و هم نه بنگر اين طرفه بيان < / شعر > آن چه از « فتوحات » به نظر آمده كه مناسب اين مقام است ، اينست . و إذا ذقت هذا ذقت الغاية التي ليس فوقها غاية في حق المخلوق . فلا تطمع و لا تتعب نفسك في ان ترقى في اعلى من هذا الدرج [28] فما هو ثمّ أصلا ، و ما بعده [ الا ] العدم المحض . يعنى هر گاه كه دريافتى اين مقام را به ذوق و وجدان ، نه به علم و عرفان ، و حاصل شد ترا تجلَّى ذاتى از حق به غايتى رسيدى كه بالاتر از او غايتى متصور نيست ، و به نهايتى مترقى شدى كه منتهاى مسالك سالكان طرايق الهى است و آن ذات است . لا جرم دل از طمع بردار ، و نفس خود را در تعب مدار به هواى آن كه به درجهء عالىتر از اين ارتقاء يا بى كه « ليس وراء عبادان قرية » ، زيرا كه بعد از اين جز عدم محض نتواند بودن كه : الشيء إذا جاوز حدّه انعكس ضدّه . < شعر > الا كلّ شيء ما خلا الله باطل < / شعر > و بيايد دانست كه ظهور عين سالك بر سالك عين ظهور حق است بر وى ، و ديدن او صورت عين خود را عين ديدن اوست حضرت حق تعالى را از آن كه عين ثابتهء او مغاير حق نيست مطلقا ، چه شأنى است از شئون حق ، و صفتى است از صفات او ، و اسمى از اسماء او ، و از وجهى عين اوست و از وجهى غير او . پس عارف اين حال گويد ، بيت : < شعر > پيوسته ز كار خويش حيرانم من زيرا كه ز چشم خويش پنهانم من [ 39 - ر ] هم جمله توئى و هم منم جمله و ليك چون در نگرم هيچ نمىدانم من < / شعر > لا جرم از روى عدم مغايرت چون سالك مشاهدهء ذات خود كند ، مشاهدهء او كرده باشد . و حسين منصور از اينجا گفت : < شعر > أنا من أهوى و من أهوى أنا نحن روحان حللنا بدنا فإذا أبصرتنى أبصرته و إذا أبصرته أبصرتنا < / شعر > اين حسين را نيز از اين خمخانه جامى است ، و در ميان دردى كشان ميكدهء دردش