مانند زوج و فرد و اخفى دو گونه بود يكى آنچه معرفت او موقوف بود بر معرفت محدود و تعريف به او دورى بود ديگر آنچه نه چنين بود و اول يا دور صريح بود بيك مرتبه چنانك در حد كيفيت گويند ما به تقع المشابهه و در حد مشابهت اتفاق فى الكيفيه و چنانك گويند شمس كوكبى است كه بروز طلوع كند و تعريف روز نتوان كرد الا بانك مدت حركت آفتاب بود فوق الارض يا دور خفى بمراتب بسيار چنانك اثنين را گويند زوج اول است و زوج منقسم بمتساويين باشد و متساويين را حد بى اثنينيت نتوان گفت و بر جمله در تعريفات دورى حد يا متضمن نفس محدود بود چنانك در مثالهاى اول گفتيم يا متضمن نوعى از انواع او چنانك در تعريف زوج گفتيم اگر زوج جنس اثنين بود چنانك مشهور است و تعريف ملكه بعدم و ايجاب بسلب و آنچه از اين قبيل بود مانند تعريف صحت به مرض از اين قبيل بود چه تعريف محصل بود بنا محصلى كه تحصلش به او صورت بندد و نوع دوم از اخفى كه نه دورى بود چنانك در باب خواص گفته آمده است ز و از وجوه فساد حد ترك جنس بود و ايراد فصل بجاى حد چنانك جسم را گويند ذو ابعاد ثلثه است يا ترك بعضى فصول چنانك گويند دبير آن بود كه خط تواند نوشت چه و آن نيز كه بر تواند خواند فصلى ديگر است و ايرادش واجب مگر كه بر انعكاس تنها قناعت كنند و تمامى معنى نطلبند ح و بايد كه مدلول اسم مدلول حد بود چه حد قايم مقام اسم تواند بود و اختلاف ميان هر دو چنان بود كه مثلا اسم را اضافت عارض بود و حد را نبود چنانك عضو را جسم مركب از اخلاط گويند يا بر عكس چنانك آتش را الطف اجسام گويند يا اگر در هر دو اضافت عارض بود و ليكن در حد ذكر مضاف اليه نكنند چنانك گويند ارادت شوقى است مجرد از اذى چه اگر شوق نيز مضاف بودى مانند ارادت بايستى گفت به چيزى كه آن را