خير شمرند تا معنى اضافت محصل بودى يا اگر ذكر مضاف اليه كنند و ليكن آنچه بالعرض بود بجاى آنچه بالذات بود ايراد كنند چنانك گويند شهوت شوق بلذيذ است و شوق بالذات بلذت بود و بالعرض بلذيذ يا آنچه غير اول بود در تعلق جنس يا فصل به او بجاى اول ايراد كنند چنانك گويند فهم ملكه استعدادى است انسان را يا نفس را كه به زودى ادراك كنند و اول اين ملكه فكر را بود پس نفس را پس انسان را و نزديك بود به اين آنك اضافت بر وجهى گيرند كه يا محال بود يا بعضى از مضاف اليه بود چنانك گويند طب علمى است بموجودات چه به همه موجودات محال بود و ممكن چنان بود كه ببعضى از مضافاليه گيرند و معذلك ميان طب و هندسه فرق نباشد و هم از اين باب بود كه اسم بيك جزو از اجزاء حد اول بود چنانك آتش را مجموع لهيب و جمره گويند و بلهيب اولى بود ط و اگر محدود را مقدارى و كيفى بود نشايد كه در حد مهمل گذارند مثلا گويند فاجر آنست كه او را آرزوى لذت بود و همه كس چنين بود و فاجر بان ممتاز بود كه آرزوى او از حدى مخصوص متجاوز بود و به شرطى ديگر و همچنين گويند شب سايه زمين بود و نگويند از چه و چون و ميغ از هواء متكاثف بود و باد حركت هوا بود و زلزله حركت زمين و نگويند چند و چون و بچه سبب ى و اگر محدود واقع در زمانى بود بايد كه زمان محدود و حد مختلف نبود چنانك گويند مزاج كيفيتى است كه در حال تفاعل اركان حادث شود و آن بعد از تفاعل حادث شود يا و بايد كه حد محدودى را عامتر نگرداند چنانك گويند هيات علمى است باعيان موجودات يب و بايد كه موضوع محدود و غير موضوع حد نبود چنانك گويند نوم ضعف حس است و شك تساوى فكرها و صحت اعتدال اخلاط و بر اين تقدير نايم حس بود و شاك فكر و صحيح اخلاط نه مردم و اين جمله اسباب محدودند