بود و در اثبات كلى نافع نبود چه عارض همه عام نبود و در ابطال نافع نبود چه حكمى كه خاص را نبود لازم نبود كه عام را نبود و مثال سيوم انسانى كه عالم بود لا محاله طبيب بود يا فقيه يا نوعى ديگر از انواع علم و اين موضع علمى بود و نافع بود در اثبات بوجود نوعى نامعين و در ابطال بلا وجود همه و اين موضع در منفعت نزديكست بموضع قسمت كلى بجزويات د مطابقت اسماء و معانى اعتبار بايد كرد تا اگر اسمى به نسبت با معنى مقصود زيادتى يا نقصانى يا لحوق شرطى يا اعتبار وضعى اقتضاء كند و آن تفاوت مقتضى تفاوتى بود در مطلوب از اطلاق آن اسم بدان معنى منع كنند چنانك كسى بجاى شجاع قوى دل يا پيروز بخت يا بلند همت استعمال كند و در اثبات فضيلت ميان لفظ شجاع و اين الفاظ تفاوت يابند و اين موضع در استكشاف مطلوب و تحرز از التباس مفيد بود و تغيير معانى بسبب اسمائى كه مترادف پندارند و نبود از اين قبيل بود ه اگر لفظى اختراع كرده باشند به جهت معنيى بر چيزى كه پندارند كه داخل است در آن معنى اطلاق خواهند كرد منازع را رسد كه منع كند و گويد كه متابعت جمهور در استعمال الفاظ واجب بود اما در ادخال جزويات در كليات واجب نبود بل در آن متابعت حق بايد كرد مثلا چون عوام مفيد صحت را مصح نام نهند متابعت ايشان كنيم اما اگر آن را بر تناول مسهل در امراض حاده پيش از نضج اطلاق كنند منع كنيم و گوئيم ادخال اين معنى در مفيد صحت تعلق به وضع عوام ندارد و اين موضع در اثبات و ابطال نافع بود و جدلى بود چه برهانى را در الفاظ مضايقتى نباشد بل اعتماد بر معانى بود و اگر اثبات حكم عام در چند چيز مطلوب باشد و بيان در يكى از آن جمله ممكن بود و اسمى باشتراك يا تشكيك بر آن چيزها واقع بود و بحسب شهرت آن را متواطى شمرند به همان بيان اثبات حكم در همه معانى ممكن بود