جزوى كه مستلزم ملاقاتى جزوى باشد مقابل يكى را با عين ديگر يك مقطوع به باشد و رفع كلى مباينت كه مستلزم ملاقات كلى بود مشكوك فيه پس هميشه حكم جزوى صادق بود چنانك در مثال مذكور گوئيم بعضى از لا حجر لا انسان نيست و اين در قوت آن بود كه گوئيم بعضى لا حجر انسانست چه معدول در قوت سالبه است و سلب سلب در قوت ايجاب و اگر حكم كلى كنيم بايد گفت هيچ لا حجر لا انسان نيست يعنى هر چه لا حجر است انسانست و اين سخن در اين ماده كاذب است و اما بيان آنك جهات فعلى را عكس نقيض مطلق بود و غير فعلى را ممكن آنست كه چون مباينت محمول و موضوع بفعل بود ملاقات مقابل محمول با موضوع هم بفعل بود و چون مباينت به قوت بود اين ملاقات هم به قوت بود چه اين ملاقات تبع اين مباينت است مثلا در مطلق چون هيچ ضاحك باطلاق متنفس نباشد بعضى لا متنفس هم باطلاق ضاحك بود و در ممكن چون هيچ كاتب شاعر نباشد بامكان بعضى لا شاعر كاتب بود هم بامكان و اين قضايا در قوت عكس نقيض آن اصلها باشد چنانك گفتيم و آنچه در فساد عكس مستوى بعضى ممكنات ايجابى كه دايم كلى سلبى را شامل باشد گفته ايم اينجا در فساد عكس نقيض ممكنات سلبى كه دائم كلى ايجابى را محتمل باشد وارد بود چه توان گفت بامكان هيچ زنگى اسود نيست و اگر چه صادق بود كه همه زنگيان دايما اسودند و نتوان گفت بامكان بعضى از آنچه لا اسود باشد بالفعل زنگى بود چه هيچ لا اسود بالفعل زنگى نباشد بضرورت و اما بيان آنك عكس نقيض ضرورى محتمل لا ضرورى باشد و عكس نقيض لا ضرورى محتمل ضرورى آنست كه در اين ماده كه هيچ انسان حجر نيست بضرورت عكس نقيض كه بعضى لا حجر انسانست هم ضرورى است و در اين ماده كه هيچ كاتب لا انسان نيست بضرورت عكس نقيض كه بعضى انسان كاتب است لا ضرورى است و همچنين در اين