باشد چنانك بعد از اين گفته آيد و قومى گفته اند كه در محصورات كليه هيچ قضيه غير ضرورى نباشد و حق آنست كه اگر به اين ضرورى ذاتى تنها خواهند اين حكم خطا بود چه گوئى كل انسان متنفس و كل كوكب طالع و اگر غير ذاتى را شامل بود حق بود چه تا لحوق حمل را ضرورى نبود همه اشخاص موجود و غير موجود را شامل نتواند بود و همچنين چون كلى دائم بود لا محاله مشتمل بود بر ضرورتى كه مقتضى دوام حكم بود و الا حكم بر اشخاص كه هنوز در وجود نيامده باشند از آن موضوع بدوام صورت نبندد و اما در جزوى شايد كه شخص باتفاق موصوف بود بصفتى غير ضرورى دائما يا در بعضى اوقات و اين بحثها را بمنطق تعلقى نيست چه منطقى را مقتضاء هر اعتبارى بيان بايد كرد و اما بيان آنك كدام اعتبار مطابق وجود است و كدام نه تعلق بعلمى ديگر دارد اين است سخن در جهات ضرورى و دائم فصل چهارم در اصناف ممكنات ضرورت و امكان متقابلانند چنانك گفته ايم پس هر چه نه ضرورى بود ممكن بود و چون ضرورى را اقسام بسيار است ممكن بر وجوه استعمال توان كرد و يكى از وجوه استعمال امكان آنست كه هر چه ضرورى ذاتى در يك جانب چه سلب و چه ايجاب از او مسلوب بود آن را ممكن خوانند چنانك گويند كه ممكن است كه عالم را صانعى بود يعنى ممتنع نيست و ممكنست كه زيد كاتب نبود يعنى واجب نيست كه كاتب بود پس چون اين امكان گويند ممكن ان يكون واجب در او