ده عيب : زشت پيكرى ، كوتاهى ، بىدادگرى ، بىشرمى ، بسيارخورى ، بد زبانى ، دروغ گوئى ، شتاب كارى ، بد دلى ، بىخردى . عرب ده آك معرب كردند ضحاك گفتند . [ گويند ] [1] خواهرزادهء جمشيد بود . برو خروج كرد و پادشاهى [ از و بستد ] . [2] عظيم ظالم و ستمكار بود ، در آخر دولتش او را دو فضله ، بر دوش ، از رنج سرطان پيدا شد و مجروح گشت . درد مىكرد . تسكين او به مغز سر آدمى بود . ابر كتف ضحاك جادو ، دو مار * برست و بر آمد ز مردم دمار [3] از حكم او خلقى بى شمار بدين علت كشته شدند . مردم او را اژدها خواندند . او را دو خواليگر : از مايل و كرمايل نام بود . از مردمان كه [ جهت كشتن بديشان [4] ] مىدادند ، بعضى را مىكشتند و مغزشان با مغز گوسفند آميخته ، پيش ضحاك مىبردند و بعضى را بجان امان [ داده ] [5] ، گوسفندان مىبخشيدند و بكوهها رهنمونى ميكردند . و قوم كردان از [ تخم ] [6] ايشانند . در آن وقت ، در اصفهان ، آهنگرى كاوه نام بود و [ دو پسر ] [7] داشت . [ پسران ] [8] او را جهت كشتن ، [ بمداواى ] [9] ضحاك بگرفتند . فرياد بر آورد و پوست آهنگرى بر سر چوبى كرد و روان شد . خلقى بىشمار ، در مخالفت ضحاك [ برو جمع ] [10] شدند . او به فريدون پيوست . به بيت المقدس برفتند و ضحاك را بر انداختند . از آثار ضحاك گنگ دز بود به بابل . مدت پادشاهى او هزار سال . هر چند از پادشاهان هيچكس را چندين زمان و دولت نبوده است ، اما چون ظالم و ستمكار بود ، آن دولت برو نماند و نامش ببدى بماند . هى الدنيا تقول بملىء فيها * حذار حذار من بطشى و فتكى فلا يغرر كم طول ابتسامى * فقولى مضحك و الفعل مبكى [ ترا دنيا همى گويد شب و روز * كه هان از صحبتم پرهيز پرهيز
[1] - فقط در ، م . [2] - ق : او را شد [3] - فقط در ، م [4] - ر ، ك : جهت او بكشتن . [5] - ساير نسخ : مىدادند [6] - م : نسل [7] - م : [ پسرى ] ، ر : پسران [8] - م ، ب : پسر او را [9] - م ، ب : براى [10] - م ، ب : با او كرد - ك : برو گرد .