بمرتبهاى [1] بود كه زنان ، بجاى هيمه ، جو در تنور مىسوختند [2] و بدان نان مىپختند [ 2 ] سيف الدين رستم را خوش آمد و او را نوازش نمود . در عهد او از دلاوران لران ، شصت مرد قاطع الطريق بودند و راهها از ايشان مخوف و منقطع و حكام عراق از دفع ايشان عاجز . او تمامت را بعد از محاربه اسير گردانيد . هر يك را به شصت سر استر يك رنگ باز مىخريدند . نپذيرفت و گفت بروزگار باز گويند كه رستم دزد فروشى كرد [3] . تمامت را بقتل آورد . چون لران اين عدل و داد بر نمىتافتند [4] ، با برادرش شرف الدين ابو بكر متفق شدند و قاصد [ جان ] [5] او گشتند . او از حمام سر ناشسته بيرون دويد و با يك مرد گريزان شد . قوم در پى او كردند [6] . چون بر كوه كلا [7] رفت ، آن مرد كه با او بود [ با دشمنان هم عهد ] [8] بود . اسب او را پى كرد . سيف الدين رستم بيفتاد ناچار بر سر سنگى نشست . برادرش شرف الدين ابو بكر به دو رسيد ، او را تيرى [9] زد و بامير على بن بدر گفت تا بقصاص پدر سرش برداشت . كار حكومت به شرف الدين ابو بكر تعلق گرفت . چون با پيش قوم آمد ، زن بدر و مادر حسام الدين خليل ، بدان سبب كه قصاص شوهرش كرده است ، او را كاسه گرفت [ بشربتى مسموم ] [10] و او را بيمار گردانيد . چون اميد صحت يافت [11] ، عازم شكار شد . برادرش ، عز الدين گرشاسف ، امير على بن بدر را بكشت و گفت اگر برادرم برادر را مىكشت ، تو فضولى در ميان چرا كردى . چون اين اخبار ببغداد رسيد ، حسام الدين خليل بن بدر با لرستان آمد .
[1] - م ، ق : در مرتبه . [2] - ب : سوختند ، پختند . [3] - ب ، ق : مىكرد . [4] - بر تافتن به معناى تحمل كردن . حافظ فرمايد : غم غريبى و غربت چو برنمىتابم * روم به شهر خود و شهريار خود باشم [5] - ق ، ب ، ندارد . [6] - ر ، ب : برفتند . [7] - ب : كلار - ف : كلاد - شرفنامه : كلاه . [8] - ب : هم عهد دشمنانش . [9] - م : تبرى . [10] - ب ، ف : شربتى مسموم بود . [11] - ب : شد .