محمد ملازم او بودندى . در آن وقت ملك بيات بيك ترك بود و بر ولايت لرستان تركتازى كردى . بدر و سيف الدين رستم با لشكر بجنگ بيات رفتند و بعد از محاربات او را مقهور گردانيدند و ولايت بيات [1] در تصرف لران آمد . شجاع الدين خورشيد ، بدر را و بعد ازو ، سيف الدين رستم را ولىعهد كرد . سيف الدين رستم بر عم [2] غدر كرد و او را بر پسرش بدر متغير گردانيد بدانچه او با زن خورشيد متفق است و قصد او دارند و او از خرفى اين دم بخورد و به خون پسر اجازت داد . سيف الدين رستم ازو انگشترى بنشان بستد و پسرش بدر را بكشت . از بدر چهار پسر ماند : حسام الدين خليل [3] و بدر الدين مسعود و شرف الدين تهمتن و امير على . بعد از مدتى شجاع الدين خورشيد پرسيد كه [ بدر ] كجاست [4] كه او را نمىبينم . حال باز گفتند . چارهاى نديد . اندوه بر او مستولى شد و برنج گران سرايت كرد تا در سنهء احدى و عشرين و ستمائة بجوار حق پيوست . عمرش از صد سال بگذشته بود . بسبب عدالت [ او ] [5] گورش از مزار متبرك لران باشد و او را تا بستانكاه كريت بود و زمستانگاه گردلاخ [6] . حكومت لر كوچك بر سيف الدين رستم ابن محمد قرار گرفت و پسر مهتر بدر ، حسام الدين خليل ، چون به حد بلوغ رسيد بدار الخلافه رفت و آنجا مقام گرفت [7] . سيف الدين رستم در ولايت عدل و داد ورزيد بمرتبهاى كه زنى در آن عهد در ده واشجان [8] جو در تنور بسوزانيد و بدان نان پخت . چون اين سخن بسيف الدين رستم رسيد ، از آن زن باز خواست [9] مىنمود . زن گفت بدان سبب كردم تا بروزگار باز گويند كه در عهد تو امن و رخص
[1] - ناحيهاى در سر حد لرستان ايران و عراق در مقابل مندليج بفاصلهء چهل فرسخى جنوب شرقى بغداد . دو قصبه « بادرايا » و « باكسايا » از منضمات بيات بودهاند . ( نزهة القلوب و اراضى خلافت شرقيهء لسترنج ) . [2] - ب : عم زاده . [3] - ب : هليل - ظاهرا هليل ممال هلال است نه خليل . [4] - ب : بدر الدين پسرم - ق : بدر پسرم - ر : بدر الدين . [5] - ب ، ق . [6] - ف ، ب : دلروملاح - ق ، م ، ر : كروملاح - تصحيح از نزهة القلوب چاپ تهران 1336 . [7] - ق : ملازم شد - ر ، ف : مقام كرد . [8] - ف : واشحان . [9] - ب ، ق : بازخواه