جمع شدند . فتنه قوت گرفت . پيش از خروج ، سلطان قطب الدين را خبر شد . بر ايشان دوانيد . شيخ دادار بجست . ديگران را بقتل آورد و آن فتنه فرو نشست . پس از اين ، قصد دزدان كوچ و بلوچ كرد . ايشان چنان مستولى شده بودند كه با كثرت تمام و طبل و علم بقطع طريق مىرفتند . سلطان قطب الدين چنان شبيخون برد كه همه را خفته دريافت . تيغ در نهاد و تا كودك شيرخواره در گهواره بكشت و شر ايشان از تجار و آينده و رونده برداشت و مدت شش سال ديگر پادشاهى كرد و عدل و دادگسترد و عمارات عالى ساخت و در رمضان خمس و خمسين و ستمائة در گذشت . سلطان حجاج ابن قطب الدين بعد از پدر به حكم ارث و فرمان منكوقاآن پادشاهى كرمان به دو تعلق گرفت . چون او كودك بود ، منكوحهء پدرش قتلغ تركان مدبر كار او گشت و به كار سلطنت قيام نمود و دختر خود پادشاه خاتون را به ابقاخان داد و بدين سبب قوى حال شد . پانزده سال حكومت بسزا كرد . [ در حال سلطنت او ] [1] حجاج به حال مردى رسيده بود . مفتنان ميان او و قتلغ تركان وحشت انگيختند و گردى بر خاطرها بنشاندند و در بزمى سلطان حجاج از مستى قتلغ تركان را در رقص كشيد و او اگر چه كراهيت داشت ، اما بسبب مستى او مخالفت نكرد و آستين بر افشاند . اتباع حجاج بخروش آمدند و گفتند : شعر پيرند چرخ و اختر و بخت تو نوجوان * آن به كه پير نوبت خود با جوان دهد . قتلغ تركان ازين برنجيد و بدرگاه ابقاخان رفت . دخترش پادشاه خاتون در پيش شوهر مدد كرد . حكم شد كه سلطان حجاج به كار كرمان مدخل نسازد و با قتلغ تركان گذارد . سلطان حجاج در غيبت قتلغ تركان ، بمخالفت ابقاخان ، به اولاد او گتاىخان وسيلت جست و مدد طلبيد . قتلغ تركان بوقت مراجعت آن معنى را