عادت ديگر چنان داشت كه رقعها بنوشتى و سر به مهر كرده روز بار افشاندى . مضمون رقعه آنكه حامل را چندين چيز دهند يا چندين عقوبت كنند . [ هر كس همچنان به مهر ] [1] پيش امير باز بردى ، حكم بامضا رسيدى . قاضى احمد دامغانى در كتاب استظهار آورده است كه حاكم جمعى را از مصر بفرستاد و علويى مدنى را بفريفت تا در خانهء او بشب نقب مىزدند تا روضهء رسول ( ص ) و مىخواستند كه ابو بكر و عمر رضى الله عنهما را از [ پيش حضرت ] [2] رسالت بيرون آوردند . در آن روزها در مدينه گردى و تاريكيى و باد و صاعقهاى عظيم پديد شد . همه خلق بترسيدند و در توبت و انابت كوشيدند و در حرم رسول - ( ص ) گريختند . ساكن نمىشد . آن علوى مدنى اين حال با حاكم مدينه گفت . حاكم مدينه آن جماعت را بگرفت و سياست كرد و هوا خوش شد و اين از كرامات ابو بكر و عمر رضى الله عنهما بود ، بعد از چهار صد سال . هم درين سال خواهر خود ست الملك نام را با ابن دواس [3] امير لشكر متهم كرد و خواست كه هر دو را از دست برگيرد . ايشان واقف شدند . پيش از آنكه ايشان را [ شام خورد ، او را چاشت چشانيدند ] [4] و دو غلام را بر قصد او گماشتند . [5] حاكم علم نجوم نيكو مىدانست و در طالع خود ديده بود كه اگر از فلان شب بگذرد ، عمر او زيادت از هشتاد سال باشد . چون بشب وعده رسيد ، مادرش تضرع مىكرد و نمىگذاشت كه بيرون رود . تا صبحگاه بماند ، اما قرار نداشت . بيرون رفت . غلامان كه در كمين بودند ، او را بكشتند و سرش پيش خواهرش بردند و باز
[1] - م : هر كه حمل آن كردى و به مهر . [2] - ر : پهلوى حضرت - ب : روضهء حضرت - ق ، ف : حضرت . [3] - سيف الدوله حسين بن على بن دواس الكتامى . [4] - ب : شام خوار آيد او را چاشت خوار گردانيدند . [5] - جهانگشا : هزار دينار به دو غلام دادند ، از غلامان اين دواس ، تا بر كوه مقطم كه نزديك قاهره است كمين سازند تا ، چون حاكم با كودك ركابى برقرار معهود آنجا رود ، ايشان هر دو را بكشند .