تكشخان آب جيحون بر گذر ايشان انداخت . كارى نتوانستند كردن . سلطان شاه برفت و سرخس در ضبط آورد و مرو مسخر گردانيد . آهنگ نشابور كرد و با ملكشاه بن تكشخان جنگ كرد و بر شهر ظفر نيافت . پس برادران با هم صلح كردند . در سنهء خمس و ثمانين . سلطان شاه پس ازين چهار سال بزيست . تكشخان با سنجر شاه بن طوغان شاه بن مؤيد آيبه كه پادشاه نشابور بود ، وصلت كرد و مادر او را بخواست و دختر خود را به دو داد و چون او در گذشت ، خواهر خود را بعوض به سنجر شاه داد . از عراق استدعاى حضور تكشخان كردند و او برفت و بر ملك رى مستولى شد و بعد از يك سال بجنگ سلطان طغرل سلجوقى رفت و او را بكشت و ملك عراق مسخر گشت ، چنان كه ذكر رفت . درين وقت سلطان لقب يافت . بخوارزم شد و بجنگ قاتر بوقوخان ترك رفت [1] و بعد از محاربه او را اسير گردانيد . از عراق آگاهى آمد كه خليفه بهوس استخلاص عراق ، لشكر بجنگ يونس پسر تكشخان كه قايم مقام پدر بود فرستادست . تكشخان بدفع لشكر خليفه آهنگ راه عراق كرد . لشكر او با سپاه دار الخلافه حرب كردند و ايشان را منهزم گردانيدند . [2] تكش خان با خوارزم رفت . سنجر شاه در نيشابور مخالفت او كرد . تكشخان او را بدرگاه خواند . سنجر شاه با انديشه برفت . تكشخان او را ميل كشيد [3] و بسبب
[1] - جهانگشا : « نيت غزاى قاتر بوقوخان عازم سقناق و آن حدود شد . « ج 2 ص 34 » . تصحيح اسم از جهانگشا شد و براى مزيد اطلاع هم بدان كتاب حواشى ص 34 مراجعه شود . [2] - طبقات ناصرى ص 356 : « ابن القصاب كه وزير دار الخلافه بود بدفع تكش خوارزمشاه بعراق آمد و منهزم ببغداد باز گشت و اين بغى و ختم موجب زوال دولت تكش بود چنان كه ظهير الدين فاريابى رحمة الله درين معنى قطعهاى گفته است : شاها عجم چو گشت مسلم بتيغ تو * لشكر بسوى خوابگه مصطفى فرست پس كعبه را خراب كن و ناودان بيار * خاك حرم چو ذره بسوى هوا فرست در كعبه جامه مىچكند ، در خزانه نه ! * وز بهر روضه را دو سه گز بوريا فرست تا كافر تمام شوى سوى كرخ تاز * وانگه سر خليفه بسوى خطا فرست [3] - جهانگشا « ج 2 ص 36 - 37 » : بعد از آنكه چشمهاى جهان بينش را ميل كشيدند موقوف كردند و نور بصر او به كلى منقطع نشده بود و او آن را اظهار نكرده . . . تا بعد از يك چندى امرا و اركان دولت بوسيلت ايشاج وصلت و اشتباك قرابت شفيع شدند تا او را مخلى كردند و اقطاعاتى كه داشت برو مقرر گردانيد و برين جملت بود تا به وقتى كه ببهانهاى ملك الموت اجل موعود در رسيد و ذلك فى شهور سنة خمس و تسعين و خمسمائه .