بلخ به حضرت سلطان آمد . خوان سالار اين حال به دو باز گفت و درين كار مدد طلبيد . امير قماج خراج ايشان را ضمان كرد ، بسى هزار گوسفند و شحنگى آن قوم بستد . پسر را آنجا فرستاد . فرمان نبردند خود نيز بر سبيل شكار بدان حدود بيرون رفت . چون غزان پدر و پسر را به يك جا تنها دريافتند ، هر دو را بكشتند و بترسيدند ازين توهم . رسولى به حضرت سلطان فرستادند و استغفار كردند و زينهار خواستند و خون بها پذيرفتند . سلطان خواست كه عذر ايشان بپذيرد جمعى امرا مانع شدند و او را بالزام بجنگ ايشان بردند . غزان زن و بچه در پيش داشتند و بتضرع زنهار خواستند و از هر خانه يك من نقره و يك اسب مىدادند بجرم [1] . سلطان [ سر مرحمت داشت ] [2] يرنقش هروى مانع شد و جنگ در پيوست . ديگر امرا على رغم يرنقش در جنگ سستى كردند . سلطان با سپاه منهزم شد و خلقى بسيار در راه سفيجاب [3] هلاك گشت . شخصى از حواشى سلطان ، نامش مودود بن يوسف كه به شكل [4] مشابه سلطان بود ، در دست غزان اسير شد . غزان پنداشتند كه سلطان است . پيشش زمين بوس كردند و او را بر تخت نشاندند . چندانكه او مىگفت كه من سلطان نيستم ، مسموع نمى - داشتند . تا يكى او را بشناخت و تصديق قول او كرد و گفت مطبخىزادهء سلطان است . او را انبانى آرد در گردن افكندند و به ياوه [5] از خيل خود بيرون كردند و در عقب سلطان به مرو رفتند . حشم سلطانى منهزم شده با هم نيامده بود . معدودى چند كه در حضرت سلطان بودند بگريختند . سلطان اسير شد . غزان او را زمين بوس كردند و بر تخت نشاندند و از خود كارداران فرو داشتند و هر چه خواستند كردند تا به حدى كه مناشير بنوشتندى و بالزام از سلطان نشان بستدندى . قرب چهار سال ، سلطان در ميان ايشان بود و درين مدت از بيم آنكه زنش تركان خاتون در دست ايشان بماند ، تدبير استخلاص نمىكرد .
[1] - ق اضافه دارد : نستد [2] - ق : همچنان مرحمت ميفرمودند [3] - ب . ر ، سنجاب - ب ، ندارد [4] - ق : به صورت [5] - نسخ : پياده